روبان سفید

نشانه ای برای مخالفت با خشونت علیه زنان

هذیان نصف شبی
ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٢ 

۱- من به واقع آدم قروقاطی هستم و شاید بی‌حوصله: یعنی انتظار دارم وقتی با مخ رفتم تو دیوار، سی‌ثانیه بعد خوب شده باشم.

۲- اینجا به وقت محلی ساعت از نیمه شب گذشته است و من بی‌خوابم و فردا هزارکار دارم؛ درحالی که اگر پیش پوریا بودم تا حالا به زیارت هفتمین پادشاه نائل شده بودم، گرچه نیم‌ ساعت اول خوابم به غرغرهای ذهنی می‌گذشت که چرا من نباید تنها باشم و چرا خر شدم و آمدم در این خانه و چرا به وری که خودم دوست دارم نمی‌خوابم و همه‌اش آن وری می‌خوابم که او دوست دارد بغلش کنم؟! یعنی غر را در ذهنم می‌زدم و برای فردایش هزار خط و نشان می‌کشیدم و... غش! حالا نیست و من غر ندارم و خواب هم به هکذا.

۳- تازه از بستر بیماری درآمده‌ام، همچین... سنگ کلیه بود، مثانه بود، هر زهرماری بود و می‌گویند به هوش باش که شاید برگردد. اما به واقع چیزی نبود جز سر رفتن از تکرار حرفهای ناگفته؛ و من در تنهایی درد کشیدم و خون از دست دادم و تب و لرز کردم و نیمه بیهوش افتادم و تکرار کردم که آرام باش رویا، طبیعی‌ست خوب می‌شوی. آمبولانس و بیمارستان نمی‌خواستم، جز این که سوراخ سوراخم کنند و تختم را از این آزمایشگاه به آن یکی خراب شده هل بدهند و هی بکوبندش به در و دیوار و هی مجبور باشم انگلیسی بلغور کنم و نهایتش همین بشود که در خانه شد: یکی نیست یک لیوان آب دستت بدهد. نیمه شب مچاله از درد برای خودم سوپ درست کردم و تکرار کردم که خدایا، سایه مرا از سر خودم کم نکن!

۴- همچین بد هم نشد: پوریای ولی، فخر موجودات دوعالم، دو روز بعد رسید. فرمود که در خانه ما راحت نیست و برای امر خطیر پرستاری لازم است تشریفمان را ببریم به منزل همایونی ایشان. خبرمان، رفتیم بلکه بشنویم نازی که مریضی. آقا رفت برای ما مرغ خرید که خودمان برای خودمان سوپ درست کنیم بعد در را روی ما قفل کرد تشریف برد صله ارحام منزل والده گرامی!... البته از حق نگذریم، وقتی شب به خانه‌شان رجعت فرمودند، چشم دنیا را کور کرده مرغ و سوپ و برنج پختند و من‌باب شفقت پرسیدند: چایی می‌خوری؟!... قدرنشناسی که ما باشیم، عرض کردیم دور و بر ما پیدایت نشود تا اطلاع ثانوی...

۵- خواهشمندم در عاشق شدن و رابطه برقرار کردن، مثل بعضیها(!) بی‌کله و احمق نباشید. زیاد هم به خود و تجربیاتتان مغرور نشوید. به طور حتم در نهایت از رابطه ناسالم بیرون می‌آیید ولی زهر و تلخی آن تا مدتها زندگی‌تان را فراخواهد گرفت. مرتب تلاش می‌کنید روحیه‌تان را بالا نگاه دارید ولی لامصب تلخی‌ تحقیر، تلخی رد شدن، تلخی باختن، تلخی درک نشدن، از هر زهرماری تلخ‌تر است؛ به زندگی هم می‌چسبد، چه‌جور هم...

۶- من یک کابوس با تم تکراری دارم برای وقتهایی که عمیقن از خودم ناراضی‌ام: کابوس می‌بینم که با آدم فوق العاده بی‌ربطی، به طرز چندش‌آور و مهوعی رابطه ج.نسی دارم و در عین حال که از خودم حالم بهم می‌خورد، احساس لذت هم می‌کنم. دیشب همین کابوس را دیدم و آدم فوق العاده بی‌ربط، دوست صمیمی رضا بود که زمانی با همسرش دوست بودم. این دوست صمیمی رضا، همکار من هم هست و درواقع گزارش تمام سرفه و عطسه‌های مرا در سر کار با تاخیر دست بالا ده دقیقه به رضا می‌رساند. خب، من در کابوسم در خانه پدرومادرم در اتاق دوران مجردی‌ام بودم با این یارو، و همزمان داشتم به این که اگر مامان و بابا بفهمند و اگر همسرش که زمانی دوست من بود بفهمد فکر می‌کردم... جالب است که این یارو ایرانی نیست ولی در کابوس من مرتب به فارسی می‌گفت بی‌خیال! به نظرم این چندوقته زیادی وبلاگ روابط مثلثی خوانده‌ام.

۷- امروز به پری، دوستم، می‌گفتم که چطور می‌شود آدم در آن واحد هم مغرور و هم ذلیل و ترسو باشد؟ نمی‌شود هم مغرور باشی هم ذلیل. پری می‌گفت که می‌شود. من می‌گفتم که ترکیب پایداری نیست. در طولانی مدت یکی به آن دیگری غلبه می‌کند. من اول غرورم را قورت دادم تا ذلیل و ترسو باشم. خب، تحملش شاید ساده‌تر بود. تحقیر شدم و لبخند زدم، تحقیر شدم و به رو نیآوردم، تحقیر شدم و گذشتم... خب چه به دست آوردم؟ مادربزرگم می‌گفت مادر، آدم باید ازدواج کند که روز مریضی و پیری یکی باشد یک لیوان آب دستش بدهد. خب، من تحقیر شدم که روز سوم مریضی، یکی برایم مرغ بخرد و در را به رویم قفل کند تا برای خودم سوپ بپزم، لابد... اما من قبل‌ترها سررفته بودم. غرورم بود که سررفته بود. حالا من یک رویای مغرورم... و البته بی‌خواب... جالب است که رویای ذلیل راحت‌تر می‌خوابید، نه؟!

۸- پری می‌گوید ذلت کلمه خیلی محکمی‌است. بار معنایی‌اش خیلی قوی‌ست. عوضش کن. می‌گویم می‌خواهی کلمات را کادوپیچی کنی؟ دورش روبان هم بزن، اسمش را بگذار سازگاری و تلاش برای ساختن رابطه. اما نفس ماندن در رابطه خشونت‌بار، ذلت است. ترس، آدم را ذلیل می‌کند. می‌گوید مجبور نیستی اینقدر سخت با خودت برخورد کنی. شاید از ترس برخورد با خودت هست که غرورت را برای دیگران قورت می‌دهی، رویای مغرور!

۹- حالا دلیل نمی‌شود شمای نوعی فکر کنی که ای هوار، رویا گفت سازگاری و تلاش برای ساختن رابطه، معادل ترس و ذلت است: رویا همچین شکری میل نمی‌کند. رویا فقط عرض می‌کند که چهره ترس را بزک نکنید: وقتی می‌ترسید، یعنی می‌ترسید. وقتی سازگاری می‌کنید یعنی سازگاری می‌کنید. وقتی می‌ترسید و اسمش را سازگاری می‌گذارید، یعنی از ترسیدن هم می‌ترسید پس دوبرابر می‌ترسید و این کار را سخت‌تر می‌کند (چی گفتم نصف شبی) ولی پری می‌گوید با خودتان مهربان باشید و گاهی کلمات را بزک کنید اگر این کمک می‌کند که از شر مفهوم کلمه رها شوید.

۱۰- نظراتتان را شاید هفتادبار خوانده‌ام. نوشته بهبود عزیز را هم همین‌طور. برای هرکدامتان شاید یک پست حرف دارم. به طور خلاصه با تمام نظراتتان موافقم. تمام آنها، احتمالات منطقی‌ست. خیلیهایش برای من صدق می‌کند، بعضی‌هایش به گمانم برای من صدق نمی‌کند ولی به طور قطع در شرایطی برای افرادی صدق خواهد کرد. اگر در شرایطی مشابه شرایط من گیر افتاده‌اید، یا پرسشهایی مشابه از خودتان دارید، خواهشمندم نظرات پست قبل را با دقت بخوانید. همین طور نوشته بهبود را. محشرند، محشر. بهتراست بگویم که محشرید ای روبان سفیدیها! به والله که مایه مباهاتید. این بنده کمترین به زودی ذهن پریشانش را سروسامان داده، با سنگ کلیه یا هر دردیش که هست کنار آمده و در این باب وراجی خواهد کرد.


کلمات کلیدی: پراکنده
 
درباب طلبکاری و خودمحوری
ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ امرداد ۱۳٩٢ 

اومدم بگم شاید این خصلت ما شرقی‌هاست که مردهامون رو طلبکار بارمی‌یاریم. بعد دیدم زن و مردش چندان فرق نمی‌کنه، شاید برحسب فرهنگ و موقعیت، نحوه طلبکار بودن بین دو جنس فرق بکنه. این مدت اینقدر بین این بحثهای وبلاگی، خانمهایی رو دیدم که آسمون رو به ریسمون می‌بافن و عالم و آدم رو به هم ربط می‌دن که مبادا یک وقت اعتراف کنن که اشتباه کردن، که ترجیح می‌دم بحث شیرین طلبکاری رو منحصر به فرهنگ یا جنسیت خاصی نکنم. بگذریم.

اوایلی که با رضا ازدواج کرده بودم، خانواده‌ اش می‌خواستن که به قولی کم نیارن. این کم نیاوردن هم نمی‌دونم چه حکمتی داره که اگه شده دنیایی به هم بریزه، هزارتا حق، ناحق بشه، شونصدنفر بیچاره بشن ولی فقط من یکی کم نیارم! به هرحال می‌خواستن کم نیارن و مدعی می‌شدن که من رضا رو عصبی و بددهن و الکلی و پارانوید کردم. حالا این که چطور تونسته بودم از قبل ازدواج باعث و بانی الکلی شدن رضا یا دست بلند کردن روی مادرش بشم، بذارین به حساب همون کم نیاوردن. بعدترها خانواده رضا فهمیدن که من خیلی بیشتر از این حرفها از مرحله پرتم و کم آوردن و نیاوردن جدی جدی سرم نمی‌شه و بی‌خیال شدن.

نگاههای هتاک، لحن عصبی و پرخاشگرانه و طلبکارانه پوریا، منو یاد رضا می‌اندازه؛ البته پوریا نه اهل بدمستی هست، نه اهل بددهنی و عربده کشی، و صدالبته به هیچ عنوان مرتکب خشونت جسمی نمی‌شه. ولی همون حالت سلطه‌گرایانه، قلدرمآبی و توهین آمیزش بدجور آشناست.

امروز بعد از یک هفته باهم حرف زدیم. یعنی گفت تو حرف بزن، من می‌شنوم. دلم خیلی گرفته بود، حالم معجون غریبی بود از حس تلخ تحقیر، خشم، اضطراب و غصه از دست دادن عموی نازنینم. بهش گفتم حرف خاصی ندارم، فقط یک معذرت‌ خواهی می‌خوام ازت. می‌خوام ازم عذرخواهی کنی که اومدی محل کارم، داد و بیداد راه انداختی و بهم توهین کردی، و همین طور به خاطر حرف زشتی که جلوی پدرت به من زدی. فقط یک کلمه بگو معذرت می‌خوام، همین. گفت من حرف خاصی ندارم، از جمله معذرت خواهی. گفت منم کلی معذرت خواهی طلب دارم، حالا یکی از طلبهای من کم کن. گفتم نه. گفتم ببین هروقت هرطوری شده، هروقت باعث شدم احساس بدی داشته باشی، فارغ از این که مقصر بودم یا نه، ازت معذرت خواستم، چون احساس ناراحتی تو برام محترم بوده. الآن همینو می‌خوام: یک کلمه بگو ببخشید.

نگفت. برگشت گفت معذرت‌خواهی که از ته دل نباشه، فایده نداره. بحثو بیخود کش نده! گفتم ببین، خیلی ناراحت شدم که بدون من رفتی مهمونی دوست مشترکمون، درحالی که من اصلن خبر نداشتم مهمونی هست. گفت خوب کردم، بازهم می‌رم، زنگ زد دعوتم کرد منم رفتم. تازه دنبال شماره تو می‌گشت، گفت می‌خوام رویاخانم رو هم دعوت کنم شماره اش رو پیدا نمی‌کنم، منم گفتم شماره رویا رو بهت نمی‌دم، دعوتت رو هم بهش نمی‌گم! 

آدم اینقدر بچه؟! مرد گنده ۴۰ سال رو رد کرده، ولی شک دارم همچین رفتاری رو از بچه خودش هم تحمل کنه! من بغض و گریه داشتم. کلی هم گریه کرده‌ام. از گریه کردن خجالت نمی‌کشم. حس بد و تلخ تحقیر، گلوم رو چنگ می‌زد و باید خودم رو خلاص می‌کردم. فکرکردم می‌تونم حرف بزنم و از این حس بد بیام بیرون ولی زندگی با رضا رو جلوی چشمم دیدم: رابطه ای که درش هرچه بیشتر حرف می‌زنی و تلاش می‌کنی، درنهایت بدتر تحقیر می‌شی. یعنی مرتب می‌خوای از حس تحقیر بیای بیرون، ولی مثل مرداب بدتر فرو می‌ری. خیلی تلخه ولی شاید نباید انتظار دیگه ای داشت: نفس بودن در یک رابطه تحقیرآمیز، یعنی همیشه در حس تلخ تحقیر زندگی کردن. حالا آدم عاقلی که تو باشی، هی بیا خودتو بکوب به درودیوار.

حس و حال بعضی از این آدمهای همیشه طلبکار و حق به جانب، حکایت مثل معروف بوفالوی وحشی تو مغازه کریستال فروشیه. حالا ببخشید، جسارت نشه، می‌گن در مثل، مناقشه نیست، اصلن من خودم یک بوفالو هستم و باقی قضایا... ولی فکرشو کردین؟ بوفالوهه می‌زنه، می‌شکنه، خرد می‌کنه ولی نمی‌فهمه این چیزی که داره می‌زنه و خرد می‌کنه بلور ظریف دل و روح آدمهاست که بندزدنی هم نیست... به جاش، به قدرت شاخ و لگدش می‌نازه و قدرت مخربش، با احساس قدرت، کیفور هم می‌شه. حالا هزاری آدم هم دوروبرش باشن که به هزار زبون بهش بگن فلانی، اینی که داری می‌شکنی خیلی قیمتیه، جایگزین شدنی نیست، مگه می‌فهمه؟... نه! فکر می‌کنه همه، دور از جون، خر هستن و نصایحشون واسه اینه خدا بهشون شاخ نداده! یعنی نه پدرت چیزی می‌فهمه وقتی می‌گه رفتارت اشتباهه، نه خواهرت دوزار حالیشه اگر باهات سرسنگینه، نه دوست و رفقایی که تو مهمونی لام تا کام تحویلت نمی‌گیرن آدم حسابی هستن... درعوض، کافیه یه بوفالوصفت مثل خودش تاییدش کنه تا درنظرش بشه فهیم‌ترین آدم دنیا و تو کریستال فروشی بعدی باهم قرار بذارن که یه وقت کم نیارن!

خلاصه اگه از تجربه من بخواین بدونین، رابطه ای می‌تونه برابر و احترام آمیز و همراه با درک متقابل باشه که دوطرفه باشه. وقتی طرف موضع طلبکاریش مشخصه و هدفش اینه که تحقیر کنه و به هیچ قیمتی «کم نیاره»، حرف زدن از احساسات و تلاش برای ایجاد احترام و خاتمه دادن تحقیر، درست مثل این می‌مونه که بخواین روبروی بوفالو تو کریستال فروشی بشینین و سخنرانی کنین که می‌شه از زیبایی این بلورها لذت برد به جای این که خردشون کرد...

امروز پوریا قاطی همه طلبکاریهاش، جمله ای رو گفت که خیلی منو به فکر فروبرد. گفت چندبار دیگه هم بهت گفتم، وقتی نمی‌تونی از دیدن یار تو محیط کاری اجتناب کنی، راهش اینه که کارت رو ول کنی. نمی‌خواد کار بکنی، بیا بشین تو خونه، خودم قربونت هم می‌رم، محتاج دوقرون دوزار هم که نیستیم... این قربونت هم می‌رم، محبت آمیزترین جمله ای بود که امروز گفت و من حسابی رفتم تو فکر... آدمی که یه عذرخواهی ساده رو از من دریغ می‌کنه، چطوری می‌خواد قربونم بره؟ اصلن قربون من رفتن یعنی چی؟ ساده‌ترین نتیجه «نشستن تو خونه» یعنی وابستگی اقتصادی. روز روزش که بهش هیچ وابستگی ندارم و صرفن دوستیم یه عذرخواهی رو ازم دریغ می‌کنه، حالا بگو شب تارش که رفع بنیادی‌ترین نیازهای زندگیم دستش باشه می‌خواد چه مدل احترامی به من بذاره؟ من چه شواهد و دلایلی دارم که بهش اعتماد کنم و توی خونه اش بشینم؟ قبل ترها که این بحث رو باهم کردیم، می‌گفت از زن سابقم بپرس که چطور نذاشتم اینهمه سال آب تو دلش تکون بخوره و فقط گاهی برای تفریح، کار می‌کرد. نخواستم دلش رو بشکنم و بگم اول از همه باید از زن سابقت بپرسم چی کارش کردی که بعد از اینهمه سال، عطای آب توی دل تکون نخوردن رو به لقاش بخشید و بهت گفت به سلامت؟!

اما این فرعی‌ترین فکر بود. فکر اصلی من با این حرف پوریا، این بود که من با نفس توی خونه نشستن مشکلی ندارم؛ هزارجور کار و مدل زندگی هست که می‌تونم احساس رضایت کنم. من الآن از نظر کاری، یک معلم خوشحال و راضی هستم. وقتی ایران بودم، یک برنامه نویس خوشحال و راضی بودم. می‌تونستم یک باغبون خوشحال و راضی باشم، یک بازیگر تئاتر، یک مشاور، یک کاشیکار، یک خیاط یا آرایشگر و یا یک زن خونه دار خوشحال و راضی باشم. خیلی هم به این که وای اینهمه درس خوندی یا وای چقدر استعداد داری عقیده ندارم، چون معتقدم زندگی در گذره و اصلی‌ترین دانش و استعداد، همون دانش و استعداد تطبیق با زندگی و لذت بردن و آرامش داشتن و آرامش دادن به دیگرانه. خلاصه هویت من، با کارم گره نخورده... ولی این دلیل می‌شه که هویتم رو به رابطه ام با یک مرد گره بزنم؟ یعنی من الآن دارم می‌رم سر کار که فلانی رو ببینم، یا باید بشینم توی خونه که بهمانی رو نبینم؟! این وسط، ارتباطی که با دانشجوهام دارم، تاثیری که دارم روی جامعه می‌ذارم و نقشی که ایفا می‌کنم، حسابی که یک نظام آموزشی روی من باز کرده... اینها همه درقیاس با مساله حسادت یک مرد - حالا به حق یا به ناحق - می‌شه مساله فرعی؟ می‌ره در درجه دوم و سوم اهمیت؟

البته من به کسی که چنین برداشت و انتظاری داره، بوفالو نمی‌گم. (بوفالو اونه که واسه اشتباه احمقانه اش، معذرت خواهی که نمی‌کنه هیچ، اصرار و پافشاری هم می‌کنه که مبادا کم بیاره!) ولی به نظر من، همچین آدمی اعتقاد محکمی داره به این که تمام دنیا داره حول ناف شخص شخیص خودش می‌گرده. حالا این بستگی به من نوعی داره که بخوام همه وجودم رو وقف چرخیدن دور ناف این بنده خدا بکنم یا نه، تازه با درنظر گرفتن این که از نظر صاحب ناف، عشق و علاقه و قلب و روح من نیست که منو دور این ناف نگه داشته، بلکه میدان گرانش قوی این ناف ارجمنده که جاذبه اش به جاذبه مرکز کهکشان راه شیری سور زده!!

حالا برگردیم به بحث شیرین کم نیاوردن امثال خانواده رضا: می‌گفتن من رضا رو خراب کردم. پوریا هم معتقد بود که من رضا رو دیوونه کردم، حالا اونم دیوونه کردم. یا به عبارت دیگه من باعث شدم که این آدمها همچین رفتارهایی از خودشون نشون بدن. اگر رضا منو می‌زد یا پوریا منو تحقیر می‌کرد، باعثش خودم بودم یا هستم. من باعث می‌شم آدمها باهام بدرفتاری کنن. از بحث کم نیاوردن که بگذریم، این نظریه ایه درنوع خودش. بیایم رویای نوعی رو درنظر بگیریم که از یک رابطه پر از انواع خشونتهای روانی و جسمی و جنسی، وارد رابطه ای شده که از نظر روانی و کلامی خشونت باره. آیا این رویا خودش باعث این رفتارها می‌شه؟ آیا رویا این وسط نقشی نداره و صرفن بدشانس بوده؟ آیا رویاست که اجازه می‌ده دیگران باهاش خشونت کنن؟ آیا رویا درواقع درجستجوی رابطه خشونت‌باره چون براش آشناست؟ خلاصه نقش رویا این وسط چیه؟

منتظر نظراتتون هستم. درنوشته بعدی، نظر خودم رو می‌نویسم.


کلمات کلیدی: خاطرات شخصی ، خشونت خانگی
 
نردبان این جهان، ما و منی‌ست
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٢ 

خیلی خوبه - یعنی درستش همینه - که سعی کنی دیگران رو درک کنی و به خاطر رفتارهاشون بهشون حق بدی.

ولی هرچی از حد بگذره، گندش درمی‌یاد. یعنی همه‌اش سعی کنی به دیگران حق بدی ولی به خودت هیچ حقی ندی. این دقیقن یعنی نقش قربانی خشونت روانی. 

فکرکن یکی اومده باشه وسط درگیریهای پایان نامه و اضطراب جدا شدن از مردی که تنها عاشقانه عمیق و خالصانه زندگیتو باهاش داشتی - و به احتمال زیاد سرت کلاه رفته - خودشو چپونده باشه وسط زندگیت. یعنی چپونده باشه ها. هی بهش بگی داداش، دور بایست از من بی‌زحمت. بذار سرم گرم کار خودم باشه. گرفتارم الآن وقت واسه این حرفها ندارم. نمی‌دونم. گیج و ویجم. آسیب می‌بینی، من هم آسیب می‌بینم. یاعلی، تو برو به کار خودت برس زندگی خودتو جمع کن، منم برم زندگیم رو جمع کنم بعد بیایم ببینیم جریان چیه. هی بگه نه. هی بگه اگه ولت کنم نمی‌تونی. هی بیاد. هی بره. هی بهانه بیاره. هی مخ و روحت رو بجوه. سیخ و میخهایی که از جهات دیگه زندگی بهت زده می‌شه یه طرف، این رفیقمون هم همین طور سیخ بزنه بهت.

خب، آدم بی‌عرضه لالمونی گرفته‌ای که تو باشی، هی سعی کنی شرایط رو آروم نگه داری تا اون پایان‌نامه کذایی تموم بشه. همه اش سعی کنی روی لبه تیغ راه بری و تعادل حفظ کنی. هی تشنج عصبی بگیری، هی آرامبخش بخوری، هی روانشناس بری، هی به اشتباهاتت پی ببری اعتراف کنی، هی سعی کنی صاف و صادق باشی هی... ولی خب نمی‌شه. 

حالا گیریم بالاخره اون پایان‌نامه کذایی تموم شد. زهی خیال باطل که بتونی دست و پات رو دراز کنی یا از حضور پدرومادرت بعد از این مدت لذت ببری. چرا؟ چون آقا حق داره. حق! انتظار داره هرروز پدرومادر و کار و زندگی رو بپیچونی به آقا برسی. بعد جلوی مادرش برگرده بگه سر پایان‌نامه تو خیلی اذیت و استرس شدم! مامانش هم بگه آره رویاجون، خدا رو شکر پسر من بود به دادت برسه کارت رو انجام بدی ها! دامادم که پایان‌نامه نوشت، ما اصلن هیچی نفهمیدیم اینقدر که آقا بود و آروم و بی سروصدا کارش رو می‌کرد، ولی تو بدون پسر من نمی‌تونستی! ما خیلی اذیت شدیم ولی خدا رو شکر که کارت رو انجام دادی!!!

خب برگردی چی بگی به حاج خانوم؟! بگی حاج خانوم جان، اون موقع که داماد گرانقدر شما پایان‌نامه نوشت، هنوز افتخار دامادی خانواده شما نصیبش نشده بود! دخترشما ور دل خودتون بود، هفته به هفته هم رنگ حاج آقا رو نمی‌دید تا کارش تموم بشه. والله کاش این پسر نازنینت رو هم می‌گرفتی ور دل خودت، از تو زندگی من جمعش می‌کردی که هی مجبور نمی‌شدم وسط همه بدبختیهام، به طور غیررسمی، شوهرداری کنم واسه پسرت، اونم راست راست بگرده واسه من تکلیف معین کنه! نه پسرکاکل زریت استرس می‌شد، نه خود جنابعالی، نه من بیچاره!

البته که هیچی نمی‌گی به حاج خانوم، تو بیای تو روی بزرگتری که نون و نمکش رو خوردی بایستی؟! حاشا و کلا! فقط پسرکاکل‌ زری رو یک هفته بعد می‌کشی کنار، می‌گی این چه حرفی بود جلوی مادرت زدی، حالا اون بنده خدا از جزئیات خبر نداره تو که می‌دونستی اصل ماجرا چیه... فکر می‌کنی طرف خجالت می‌کشه یا ذره ای بهت حق می‌ده؟ یا اصلن سعی می‌کنه درکت کنه؟ نخیر! با پررویی توی چشمت زل می‌زنه و می‌گه خب، معلومه که استرس گرفتم از دست تو، مامانم هم فهمیده! ولی پشیمون نیستم آخه تو بدون من نمی‌تونستی این کار رو تموم کنی!!

هفته بعدش پسرکاکل زری تو رو می‌کشه کنار. معلوم می‌شه نشسته از زیرزبون پدرمادرت حرف کشیده. براق شده که: تو به من دروغ گفتی... خب معلومه که دروغ می‌گم! وقتی دماغت رو می‌کنی وسط زندگی من، وقتی تو کاری که بهت مربوط نیست دخالت می‌کنی هیچ رقمه هم از رو نمی‌ری، بهت دروغ می‌گم که دور نگهت دارم. کار خوبی نیست ولی واسه آدم بی‌عرضه بی‌زبونی مثل من، تنها انتخابه! درثانی جنابعالی خیلی بی‌جا کردی از زبون پدرمادر من حرف کشیدی! واسه چی پای اونها رو می‌کشی وسط؟ مگه من می‌رم به ننه بابای تو شکایت کنم؟! اصلن وایسا ببینم تو چی کاره ای؟!

خب بازهم خفه می‌شی، می‌گی آره دروغ گفتم. بهش حق می‌دی. طرف می‌ره چی کار می‌کنه؟! می‌ره تمام مشکلات تو رو - درواقع برداشت خودش از مشکلات رو، نه دقیقن اتفاقاتی که افتاده - می‌ریزه جلوی پدرومادرت. پدر بیچاره ات فکر کرده این یارو اومده خواستگاری، نگو طرف اومده با اعتماد به نفس کامل بشینه بگه دختر شما این طور و اون طور. بابا هاج و واج تو رو نگاه می‌کنه. گریه اش می‌گیره که دخترم اینهمه تحت فشار بودی چرا صدات درنیومد. پدر من، جلوی این مردک ازخودراضی زار زار گریه می‌کنه. مادرم جلوی این پسرک کاکل زری سرم داد می‌کشه. پدرم دو شب نمی‌خوابه مگه به زور قرص. اشکهای من بند نمی‌یاد. بعد پررو پررو برمی‌گرده می‌گه خواهرم دعوتت کرده - پدرومادرم رو هم دعوت نکرده تازه! - بیا جلوشون آبروداری کن! جلوی پدرومادر و خواهرش اشکت رو درمی‌یاره. بهش می‌گی جلوی پدرومادرم خجالتم دادی. با وقاحت تمام می‌گه اگه بازهم گریه کنی جلوی پدرومادرمنم خجالت می‌کشی!

آدم اینقدر توسری‌خور؟ چون هی فکر می‌کنی بقیه حق دارن. این حق داره. اون حق داره. همه حق دارن. ولی خودت به خودت هیچ حقی نمی‌دی. 

من خیلی وقتها ته دلم، نگاههای مهاجم و زبونهای دراز آدمها رو تحسین کردم. خیلی وقتها با نفس کاری که انجام دادن موافق نبودم، ولی ته دلم از این که تمام قدرتشون رو به کار می‌گیرن که از خودشون و منافعشون دفاع کنن خوشم اومده. مثل آدمهایی که سر دوزار چونه می‌زنن، حاضرن ساعتها آسمون و ریسون ببافن که مبادا کسی خیال کنه سرسوزنی مقصرن... من همیشه برعکس بودم. همیشه گفتم ولش کن، ارزش نداره. همیشه گفتم حالا بایستم بجنگم که چی بشه، طرف رو ناراحت کنم، دلش رو بشکنم بابت چی؟ آخرش که همه می ریم زیرخاک، حالا یه کم این ور اون رو چه فرقی می‌کنه؟!... مساله اینجاست که آخرش نمی‌ری زیرخاک: ملت چاله می‌کنن تو رو می‌ذارن توش، مشت مشت هم خاک می‌ریزن روت! تو هم زنده به گور می‌شی که یه وقت بقیه ناراحت نشن، حالا اینهمه واسه تشییع جنازه تو به زحمت افتادن، اگه نمیری زحمتهاشون به هدر می‌ره! پس بهشون حق بده و بمیر!!

اینها رو می‌نویسم که یادم نره... من! این من لعنتی که به خاطرش دنیایی به هم می‌ریزین. صدنفر فدا بشن که یک لحظه حس قدرت این من ارضا بشه. دنیا حول من می‌چرخه، دور ناف من می‌چرخه!! من!

این کاره نیستم. فکر کنم باید جل و پلاسم رو جمع کنم، برم معبدی، صومعه ای، بالای کوه صعب العبوری معتکف بشم... شوخی نمی‌کنم. بعضی وقتها جدی جدی فکر می‌کنم آدمی مثل من، بهترین جا براش کنج عزلته، همون بهتر که صبح تا شب یه گوشه بشینه بره تو هپروت!

بعدنوشت: دوریت کشنده است. هر لحظه ای که می‌گذره بیشتر احساس خفگی می‌کنم. ولی چه کنم که عشق نبودی. هرویین بودی تو زندگی من. ترک اعتیاد به وجودت در بندبند وجودم درد به جا می‌ذاره و آتش. 


کلمات کلیدی: پراکنده ، خاطرات شخصی
 
فیلم
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ تیر ۱۳٩٢ 

یه شب بارونی سرد زمستونی بود.

رضا به عادت همیشه از سرشب شروع کرده بود م.شروب خوردن، از وقتی که از سرکار برگشته بود. طبق معمول سعی می‌کردم باهاش یکی به دو نکنم ولی خب، جوابش رو می‌دادی عربده می‌کشید، نمی‌دادی عربده می‌کشید، سرسری هم جواب می‌دادی باز عربده می‌کشید. یعنی چندان ربطی به واکنش تو نداشت.

خلاصه از ده شب شروع کرد به داد و فریاد و مشت کوبوندن به در و دیوار و کاسه و کوزه به هم زدن، تا یک و نیم بعد از نصف شب که با همون داد و فریاد حمله کرد به طرف من. من رفتم به طرف در خونه، خیز برداشت که منو بزنه، دیدم وضعیت خیلی جدیه. در رو باز کردم و پابرهنه با لباس خواب پریدم بیرون!

زیر بارون نصف شبی تو یکی از خیابونهای اصلی شهر، عین چی می‌دویدم! هیچی نداشتم، نه پولی، نه تلفنی، نه جایی که برم. تنها جایی که باز بود، پمپ بنزین بود، که یه سوپرمارکت کوچولو هم داشت. رفتم اونجا با اون قیافه ضایع، به صاحب مغازه گفتم می‌شه زنگ بزنین به پلیس؟! طرف هم یه نگاهی به سروضع من انداخت و زنگ زد به پلیس، گفت یه زنه نصف شبی اومده اینجا، می‌خواد با شما صحبت کنه. پلیس با من صحبت کرد، گوشی رو دادم به صاحب مغازه، به صاحب مغازه گفت این زن رو اونجا نگه دار تا ما برسیم.

یک ساعتی منتظر موندم تو سرما تا پلیس رسید. گفتم عادتشه مست می‌کنه این طوری می‌شه، فقط می‌خوام بتونم برگردم خونه لباس گرم و پول و مدارکم رو بردارم. گفتن باهات می‌یایم با شوهرت هم صحبت می‌کنیم. خلاصه با دوتا پلیس گردن کلفت برگشتم خونه. ساعت شاید از سه صبح گذشته بود.

رضا نه نگران شده بود، نه کماکان درحال داد و فریاد بود. خونسرد نشسته بود و.یسکی می‌خورد و روی اینترنت پوکر بازی می‌کرد! حتا با دیدن پلیس هم از خونسردیش کم نشد. برگشت به پلیس گفت زنم دیوونه است، هر از گاهی از خونه فرار می‌کنه، من که کاریش ندارم! پلیس گفت یعنی می‌گی زنت مشکل روانی داره؟ گفت آره، دیوونه است، قرصهای اعصاب هم می‌خوره، بیارم ببینی؟!

پلیس گفت لازم نیست. تو که ادعا می‌کنی زنت بیماری روانی داره، چرا وقتی به ادعای تو از خونه فرار کرد، زنگ نزدی به ما؟! نگفتی یه بیمار روانی نصف شب زمستون با لباس کم، وسط شهر خطرناکه براش؟ نباید زنگ می‌زدی دنبالش می‌گشتیم؟؟ حالا خودت رو نمی‌گم، با این که این زن پیاده از خونه اومده بیرون و تو ماشین داشتی، خیلی راحت می‌تونستی بری دنبالش!

رضا به تته پته افتاد. گفت نه، اونقدر دیوونه نیست که نتونه از خودش دفاع کنه، مطمئن بودم حالش خوب می‌شه برمی‌گرده!!! به هرحال، به هر دلیلی از خونه رفته به خودش مربوطه! من کاریش نکردم! ببین من چقدر خونسردم! پلیس گفت دارم می‌بینم چقدر خونسردی! راستی این شیشه و.یسکی رو خودت تنهایی تموم کردی؟!

رضا گفت اصلن شما به چه حقی وارد خونه ما شدین؟! پلیس گفت با شرایطی که پیش آوردی، ما حق داریم وارد خونه‌تون بشیم. فقط چون زنت فعلن علیهت شکایت نکرده، حق نداریم دستگیرت کنیم! اما بهت خیلی جدی توصیه می‌کنم وسایلت رو برداری و از خونه بری بیرون، بذاری زنت استراحت کنه. برو، هروقت خونسردتر شدی برگرد حرفهاتون رو بزنین! رضا گفت من کجا برم؟! من نه پول دارم نه کسی رو می‌شناسم، تو شهر غریب، تنها و بدبختم، همه پولهام رو این زن می‌گیره خرج خودش می‌کنه... پلیس گفت اونقدری داری که خرج م.شروب و قمار کنی، پول چندروز خوابگاه هم از توش درمی‌یاد! من گفتم ولش کنین، باهاش چونه نزنین. من از خونه می‌رم، می‌رم مرکز حمایت زنان. گفتن پس وسایلت رو بردار، ما می‌بریمت... لباس و مدارکم رو برداشتم و از اداره پلیس رفتم خانه امن... البته همچین هم زیاد نموندم اونجا! به یک هفته نکشید که رضا برای بار هزارم قول داد خودش رو درست کنه و منم برای بار هزارم باور کردم و برگشتم!!!

بعدترها که رضا عزوجز می‌زد که برگرد و دوستت دارم و مست بودم نفهمیدم و این دفعه فرق می‌کنه و این حرفها، قاطی حرفهاش گفت آخه ناسلامتی من مَردم و غیرت دارم، چطور راضی بشم زنم طلاق بگیره؟! گفتم تو یکی از غیرت حرف نزن، تو غیرت داشتی منو نصف شب با لباس خواب از خونه بیرون نمی‌انداختی، حتا اینقدر وجود نداشتی بیای دنبالم ببینی نصف شبی کجام. گفت آخه مست بودم، نفهمیدم از خونه بیرونت کردم! گفتم بعدش چی؟ گفت تو عالم مستی فکر کردم رفتی خونه دوستهات، آخه خیالم راحت بود که می‌تونی خودت رو جمع کنی!!! گفتم بالاخره مست بودی یا نه؟! و اگر اینقدر مست بودی، چطور تونستی قشنگ با پلیس یکی به دو کنی؟  جوابی نداشت. بسته به منافعش، یک لحظه از مستی سرازپا نمی‌شناخت، یک لحظه دیگه از هر عاقل و فرزانه ای، هشیارتر بود.

*****

چندوقت پیش، بهناز از دوست‌پسرش می‌گفت. گفت تو ماشین دعوامون شد، سر یه موضوع احمقانه، من لج کردم اونم لج کرد. یک دفعه شروع کرد به داد و فریاد. من جواب ندادم. رسیدیم خونه، گفت الآن خون به پا می‌کنم بفهمی چقدر منو عصبانی کردی! پناه برخدا، از مشت زدن به درودیوار شروع کرد، من واکنش نشون ندادم، هرچی ظرف بود تو کابینتها درآورد و کوبید زمین! صندلیها رو کوبید به در و دیوار، آینه بزرگ قدی رو زد خرد و خاکشیر کرد، رفت بیل تو باغچه رو برداره شیشه‌ها رو بشکونه، که من دیگه کیفم رو برداشتم از خونه زدم بیرون. اومد دنبالم گفت احمق نشو، رابطه‌مون رو خراب نکن! گفتم تو عصبانی هستی من می‌ترسم ازت. گفت عصبانیم کردی دیگه، حالا دیگه تمومش کن، قهر نکن عین بچه‌ها، اینقدر پشت سر هم اشتباه نکن! ولی من می‌لرزیدم و گریه ام دراومده بود، گفتم ولم کن وگرنه زنگ می‌زنم به پلیس! هی گفت نرو، اشتباه نکن، چیه دیوونه شدی داری می‌لرزی، تو مشکل عصبی داری! ولی من دیوونه شده بودم، نشستم تو ماشینم رفتم!

به بهناز گفتم: صبر کن ببینم! یعنی اون آدمی که تا یک ثانیه قبلش افتاده بود به جون شیشه و آینه و میز و صندلی، همچین که دید تو داری می‌ری، شد آدم خونسرد و منطقی ماجرا؟! بهناز گفت آره! آخه می‌دونی، خودش می‌گه زود عصبانی می‌شم، زود هم خوب می‌شم، تو هیچی نگو تا من خوب بشم! گفتم اونوقت ببینم، اون که به قول خودش زود عصبانی می‌شه و شیشه و تیر و تخته می‌شکونه، مشکل عصبی نداره ولی تو که می‌ترسی از این دیوونه‌بازیها، مشکل عصبی داری؟!

بهناز هیچی نگفت. گفتم بهناز یه سوال دارم! تا حالا شده وقتی تنهاست، عصبانی بشه؟
بهناز گفت آره، شده زنگ بزنم ببینم از کار و خونواده و این طرف اون طرف عصبانیه.
گفتم بعد تاحالا شده وقتی تو تنهایی عصبانیه، ظرف و شیشه بشکونه؟!
بهناز دوباره ساکت موند.
گفتم یعنی تا تماشاچی نداشته باشه، این طوری عصبانی نمی‌شه؟!! 
و بهناز دوباره ساکت موند!

*****

رضا هم این طوری بود. اگر من، یا اعضای خونواده‌اش نبودیم که تماشا کنیم، بدمستی در نمی‌آورد. بعد از این که بالاخره تونستم ازش جدا بشم و قولهاش رو باور نکنم و برنگردم، مدتی با یک نفر همخونه بود. همخونه اش به من می‌گفت نگرانشم، هرشب به حد مرگ م.شروب می‌خوره و بیهوش می‌افته.  به همخونه اش گفتم تو نگران خودت باش، تا حالا سرت داد نزده؟ گفت نه، به من هیچ کاری نداره، خیلی هم مودبه!

البته من با شناختی که از بهناز دارم، می‌دونم حالا حالاها حرف منو جدی نمی‌گیره! شمای نوعی هم که ممکنه درگیر این قبیل «عصبانی شدم دست خودم نیست» و «مست بودم نفهمیدم» و «به جان عزیزت اصلن یادم نمی‌یاد چی شد» و این حرفها باشی هم ممکنه جدی نگیری. خودم هم تا جابجایی دایم دنده‌هام و کمردرد مزمن برام نموند، جدی نگرفتم!

فقط دارم می‌گم عزیز من! خیلی وقتها این «عصبانی شدم، دیوونه شدم، نفهمیدم،...» به شدت محتاج نوعی تماشاچیه که واکنش مطلوب فرد عصبانی رو نشون بده. یعنی بترسه، گریه کنه، التماس کنه... به عبارت دیگه: همه اش فیلمه! همچین که اون واکنش مطلوب رو نشون ندی، جلوه‌های ویژه فیلم عوض می‌شه!

مرد و زن هم نداره، آدمی که اهل فیلم باری کردن باشه، فقط بسته به شرایط فرهنگی، ممکنه با توجه به جنسیتش فیلم متفاوتی اجرا کنه. هروقت طرف از فرط عصبانیت جلوی رئیسش یا قاضی پرونده اش یا بزرگ فامیلش دیوونه بازی درآورد، اونوقته که مشکل عصبی داره و جدی جدی دست خودش نیست، پس باید درمان بشه.

حالا اینا به کنار: توجیه «عصبانی شدم، نفهمیدم» رو - به قول فرنگیها - می‌خوای بخری هم، بخر! ولی بالاغیرتن، توجیه «چرا نصف شب، مست و پاتیل اومدم با مشت بزنم تو صورتت، تو ترسیدی و دررفتی، پس دیوونه ای!» یا توجیه «چرا وقتی با بیل می‌افتم به جون شیشه‌های خونه، تو می‌ترسی درمی‌ری پس دیوونه ای!» رو به هیچ عنوان نخر! خریدن این توجیهات همان و گرفتار شدن در مثلث خشونت روانی همان.


کلمات کلیدی: خشونت خانگی ، خاطرات شخصی
 
رویای ونگ ونگو!
ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٢ 

امروز وسط مهمونی که میزبانش بودم، سر میز شامی که با هزارزحمت چیده بودم، با یه شوخی بی مزه یکی از مهمونها، اشکم سرازیر شد.

یعنی آدم ضایع به من می گن ها.

نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. رفتم بالا توی اتاقم و زدم زیر گریه. حالا شوخی واقعن بی مزه و بی اهمیتی بود. یعنی هیچ اهمیتی نداشت. دوستم اومد دم در. گفت تو رو خدا بگو چی شده ما حرفی زدیم. گفتم نه تاثیر قرصهای اعصابه که می خورم. سریع گریه ام می گیره. گفتم شما برید شامتون رو بخورین من می یام. رفت، یه کم دیگه گریه کردم، صورتم رو شستم و رفتم پایین. اول بغض بود، چون گریه نکردم تبدیل شد به سردرد و پادرد. پادرد عصبی که می دونم دو سه روزی ولم نمی کنه.

این چندوقته زیاد گریه می کنم. صبحهام رو با حمله های عصبی می گذرونم و بعدازظهرها معمولن یه بهانه ای واسه گریه کردن پیدا می شه. اضطرابهای وحشتناک، انگار هر ثانیه ای دنیا روی سرم خراب می شه. سیگار، قرصهای آرامبخش، کار، تنهایی، معاشرت با دوستها دیگه هیچ کدوم جواب نمی ده. یک لحظه خوشی و آرامش و بعد ساعتهای متمادی اضطراب و وحشت از اتفاقی که خودت هم نمی دونی چیه و حتا نمی تونی بیانش کنی که دقیقن از چی نگرانی.

مرتب خواب می بینم برگشتم ایران. دارم تو خیابونهای تهران قدم می زنم، ولی هیچ جا برام آشنا نیست. می دونم تهرانم ولی جایی که هستم هیچ شباهتی به تهران نداره. خیلی وقتها توی خوابهام، جایی گم شدم، جایی بین تهران و شهر کوچیکی که الآن توش زندگی می کنم. انگار که می خواستم برم تهران یا برگردم، ولی جایی، تو ایستگاه قطاری یا فرودگاهی تو ناکجاآباد گم شدم. هیچی هم معلوم نیست، اصلن معلوم نیست این ایستگاه یا فرودگاه کجای دنیا هست. وقتی با رضا زندگی می کردم، اغلب توی خوابهام درحال دویدن بودم و فرار. به سرعت برق می دویدم و به سبکی پر بودم. حالا توی خوابهام اغلب سرگردونم. گیج و منگ دنبال مقصدی ام که نمی دونم کجاست.

ریچارد می گه نتیجه روانکاویه. احساساتت دارن می یان بیرون. اگر می خوای گریه کنی، گریه کن. دلیل نمی خواد. ساعتها گریه کن تا این غم از دلت بیاد بیرون. امروز دلم می خواست می تونستم گریه کنون برم پیش یار و بگم اوهو اوهو اوهو! من اینهمه زحمت کشیدم اون وقت این بدجنسها منو اذیت می کنن! اونم بگه ولشون کن بی ادبن، قدرنشناسن، بچه های بدی هستن، بیا پیش خودم.... یعنی خیلی ضایعه که چندسال عاشق مردی باشی که ۲۰ سال از خودت بزرگتره، بعد یک آن درک کنی که درواقع دنبال محبت پدرانه می گشتی؛ شدی یه دختربچه... نگاه کن چه خوشگل نقاشی می کشم! ببین چقدر شعر و داستان بلدم! ببین چه خوب پابه پات از کوه می یام بالا! بعد بخوره تو ذوقت و عصبانی بشی که چرا ذوق نمی کنه و «باریکلا دخترم» نمی گه بهت!!! یعنی خداییش ضایعه...

بی خیال. باز دارم گریه می کنم. دلم می خواست امشب، وسط اینهمه ظرف کثیف و خونه به هم ریخته، یه کاری می کردم که حالم سرجاش می اومد. دلم می خواست دوباره می تونستم بخندم... اوهو اوهو یکی بیاد منو جمع کنهابرو


کلمات کلیدی: پراکنده
 
آرزوها...
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٢ 

دلم می خواست یه زن ساده بودم.

یا بهتره بگم زندگی ساده تری داشتم.

یه وقتهایی که پوریای ولی از زندگی با همسر سابقش حرف می زد، یه جور ناجوری به خانمش حسودیم می شد. نه به خاطر این که زمانی همسر پوریا بود... حسودیم می شد که کاش منم می تونستم از دوران جوونی و کم سن و سالی، همه چی رو بسپرم به یه نفر دیگه و در پناهش زندگی کنم. یکی باشه که کار کنه و تامینم کنه، زندگی رو مدیریت کنه، منو ببره مملکت غریب و نگران کار و پول و جاافتادن زندگی و این حرفها باشه، خیالم راحت باشه که از خودم بهتر مراقب بچه هاست... دست کمش بگو در آستانه میانسالی برمی گشتم بهش می گفتم از این که همه اش زیر سایه تو باشم خسته شدم و می خوام مستقل زندگی کنم و این حرفها...

حالا دیگه واسه عادت کردن به این مدل زندگی پیر شدم. هر پیشنهاد کمکی برام معادل بی عرضگیه. هرکی بپرسه چه کمکی از دست من برمی یاد، جواب می دم: دست از سرم بردار، تنهام بذار به کارم برسم! این بهترین کمکیه که می تونی بکنی!

ریچارد مشاور جدیدیه که می رم پیشش. البته مشاور به مفهوم روانشناس نیست، یعنی دقیق نمی دونم معادلش چی می شه به فارسی، اینجاییها بهش می گن life coach. می گه از رابطه خشونت بار اومدی بیرون ولی از ترومای خشونت هنوز بیرون نیومدی. واسه همین باز برمی گردی به الگویی که برات آشناست. می گه تو از ترس تکرار خشونت توی رابطه منجمد می شی ولی همین ترس برات آشناست پس بهت احساس امنیت می ده.

فعلن کامپیوتر رو گذاشتم جلوم و سعی می کنم به جای فکر کردن به این حرفها، به برنامه ای فکر کنم که باید بنویسم و کلاسهای هفته آینده... و آرزو می کنم ای کاش آدم برای زندگی کردن مجبور نبود هی کنکاش کنه و خودشناسی کنه و سعی کنه بفهمه... کاش می شد همه چی اینقدر راحت بدست بیاد که بدیهی به نظر برسه.

باید بیشتر بنویسم...


کلمات کلیدی: پراکنده
 
سال نو، رویای نو
ساعت ٤:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ فروردین ۱۳٩٢ 

نوروز به همه شما دوستان نازنینم مبارک باشه.

امیدوارم روزهاتون نو، شاد، توام با سلامتی و خوشبختی و موفقیت باشه.

(لعنت به ذات این س.یاست که دیگه باید حواسم باشه کلمه ب.هار رو هم استفاده نکنم! سب.ز که جای خود داره از سال ۸۸! خودم و افکارم هم که کلهم مشمول س.انسوریم!)

خلاصه دیریم دیریم عید شما مبارک تا هنوز س.انسور نشده!!

من به شخصه از رویای سال ۱۳۹۱ راضی نیستم. زن منفعلی بود. به مهرطلبیهاش بیش از اندازه بال و پر داد. اجازه داد کنترلش کنن. به تصمیمهایی تن داد که براش گرفتن و ازشون راضی نبود. در مقام مقایسه، اعتماد به نفس کافی نداشت. کار و زندگی حرفه ایش رو فدای مشکلات شخصی دیگران کرد. بیخود و بی جهت مسوولیت انتخابهای دیگران رو به عهده گرفت. سعی کرد همه رو راضی نگه داره، در نتیجه همه ازش ناراضی شدن و خودش از همه ناراضی تر.

رویای سال ۱۳۹۲ باید اعتماد به نفسش رو تقویت کنه. پای تصمیماتش بمونه. روحیه قوی و مبارزش رو احیا کنه. آگاهانه دست به انتخاب بزنه، مسوولیت انتخابهاش رو به عهده بگیره و از انتخاب کردن برای دیگران پرهیز کنه. رویای سال نو باید به خودش احترام بیشتری بگذاره. بیشتر روی کار و زندگی حرفه ایش تمرکز کنه که امسال، سال سرنوشت سازیه براش. رویا باید تمرکزش رو روی آینده بگذاره به جای فکر کردن به گذشته.

رویا دلیل برای خوشبختی و خوشحالی زیاد داره؛ اولیش سلامتی خودش و عزیزانش. دومیش، دوستانش، در دنیای واقعی و دنیای مجازی، دوستانی بهتر از آب روان... سومیش، کاری که عاشقانه دوستش داره. چهارمیش کلبه کوچیکش که درش رونق اگر نیست، صفا هست... و از همه مهم تر، خدایی که در این نزدیکی‌ست، لای این شب‌بوها، پای آن کاج بلند...

رویا می خواد نو بشه. دوباره به آسمون نگاه کنه، دست به زمین بزنه، سر رو بالا بگیره و روی دوتا پاهاش بایسته...

نو باشید و محکم و قدرتمندقلب


کلمات کلیدی: پراکنده
 
روز زنهای معمولی
ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩۱ 

یک روز مونده به روز جهانی زن امسال، برای اولین بار در عمرم با کسی درگیر شدم و زخمیش کردم!

یاد ندارم به عمرم کسی رو زده باشم. فقط تو عالم بچگی، یه بار کلاس دوم دبستان با دوتا از دوستهام حمله کردیم به یکی از پسرهای قلدر کلاس پنجمی که همه اش به دخترها تنه می زد و می انداختشون زمین و افتخارش بود که گریه شون رو درمی یاره. جای شما خالی نباشه، سه تایی افتادیم به جونش با کیف و مشت و لگد و چنگ و تا می تونستیم موهاشو کشیدیم! قرمز شد و نفسش بند اومد ولی با این وجود گریه نکرد. به هرحال بساط هل دادن و گریه دخترها رو درآوردن جمع شد از اون روزی که ما نطق گنده لات محل رو کشیدیم!

پوریا از من خواست یه مدت موبایل خودم رو خاموش کنم و به جاش از یکی از موبایلهای اون استفاده کنم. این کار رو کردم. یک روز دانشگاه بودم و دنبال کارهام و زنگ زده بود و دو ساعت جواب نداده بودم. بعد هرچی زنگ زدم جواب نداد. برگشتم آپارتمان دیدم نشسته روی کاناپه و موبایل رو گذاشته جلوش، درواقع یک ساعتی زودتر کارش رو تعطیل کرده بود. گفتم پس چرا زنگ می زنم جواب نمی دی. گفت ظهر کارت داشتم جواب ندادی. کجا بودی این دو ساعت؟ گفتم دانشگاه. گفت چی کار کردی؟ چرا موبایل رو با خودت نبردی؟ توضیح دادم که کجا بودم و چی شده. گفت مدرک بیار حرفهات رو باور کنم. مثلن قبض پارکینگی چیزی که ثابت کنه دانشگاه بودی،... جوش آوردم. کیفم رو برداشتم و زدم بیرون. اومد دنبالم. گفت پارانوید شدم، بدبین شدم یه مدت باهام راه بیا. گفتم من آبرو دارم تو این شهر. برم به دانشجوهام بگم بیاین یکی یکی به این آقا توضیح بدین از چه ساعت تا چه ساعتی با من بودین و چی کارم داشتین؟! گفت موبایل خودت رو حاضری بدی دست من باشه؟ گفتم آره. گفت قول می دی موبایل منو بذاری تو جیبت هروقت کارت داشتم پیدات کنم؟ گفتم سعی می کنم. معذرت خواست. موبایل منو نگرفت.

هفته بعدش درگیر کارهای خونه ای بودم که با رضا خریده بودیم. مستاجرها می خواستن برن و باید می افتادم دنبال نظافتچی و تعمیرکار و اینها. خواهر پوریا زنگ زد گفت چهارشنبه رو مرخصی داره و نظرم چیه صبحش باهم بریم دوتایی بگردیم. گفتم باشه. قرارشد صبح ما دوتایی بریم بگردیم، عصر من برم دنبال کارهای خونه ام و خواهرپوریا بره خونه مامانش. شب هم پوریا بیاد دنبال من و ما هم بریم شام اونجا. من و خواهر پوریا رفتیم گشتیم، خیلی هم خوش گذشت. عصر خواهرش رفت و من یک ساعتی وقت داشتم تا نظافتچیها بیان. فکر برگشتن به خونه و تمام کارها و فشارهایی که این مدت به خاطر خونه تحمل کرده بودم، منو برده بود تو عوالم خودم. موبایل پوریا هم روی سایلنت بود. رفتم یک ساعتی تو خیابونها چرخیدم و بعد رفتم خونه. دیدم پوریا زنگ زده. بهش زنگ زدم. این دفعه جواب داد، خیلی عادی ولی کمی سرد. بعد رفتیم خونه مامانش و خواهرش رفته بود و خلاصه شام خوردیم و برگشتیم آپارتمان.

نشست پشت میز و گفت موبایل رو بیار. آوردم. گفت تا کی پیش خواهرم بودی؟ گفتم تا یک و نیم این طورها. گفت من دیدم تو تلفن رو جواب نمی دی، دو و ربع زنگ زدم خونه مامانم. خواهرم اونجا بود. گفتم کی از رویا جدا شدی، گفت طرفهای ساعت دو. گفتم پس چطور یک ربعه رسیدی خونه مامان، من من کرد. گفت شایدهم زودتر جدا شدیم، یادم نیست.

من گفتم خب همین موقعها بوده دیگه، اون بنده خدا رو چرا سین جیم می کنی. مقدمه نچین پوریا، برو سر اصل مطلب. شروع کرد از این موبایل زنگ زدن به اون موبایل و اینها. گفت ببین اینها همه زنگ می خوره. چرا وقتی دست تو هست زنگ نمی خوره پس؟ گفتم خب زنگ خورده نشنیدم. کمتر از یک ساعت هم بوده، فکر کردی چی؟ باز شاهد و مدرک می خوای؟! شروع کرد به حرف زدن. که بدبین شده و بهم اعتماد نداره و یعنی اعتماد که داره ولی بابت یار نگرانه و فلان و بهمان. شب هیچ کدوم خوابمون نبرد. دوباره ساعت چهار صبح شروع کرد به حرف زدن. جوابی نمی دادم. دفتر خاطراتی که همیشه توش از احساس و عواطفم می نویسم خوند. مشکلی نداشتم، خودم بهش می دادم بخونه تا شرایط منو درک کنه. بعد گفت می خواد موبایل خودم رو چک کنه.

بارها گفته بودم از این کار متنفرم. ولی باز بهش حق دادم که بدبین باشه. موبایل رو بهش دادم و گفتم من مسوول نوشته های دیگران نیستم. شروع کرد به اس ام اسهای یار رو خوندن. گفت چرا هنوز به تو می گه عزیزم؟ مگه جریان من و تو رو نمی دونه؟ گفتم می دونه. هزاربار تا حالا برات توضیح دادم که. بعدهم بذار هروقت من به اون گفتم عزیزم، تو بیا منو محاکمه کن. پوریا سر تکون داد. بعد شروع کرد اس ام اسهای بهناز و مینو و بقیه دوستهای منو خوندن. دیگه صدام دراومد. گفتم اوهوی داری چی کار می کنی؟ گفت چی داری که نباید ببینم؟ نکنه چیزهایی هست که دوستهات بیشتر از من می دونن؟! گفتم مزخرف نگو پوریا. حالا درباره یار بهت حق می دم بدبین باشی. ولی حرفهای من و دوستهام واقعن به تو مربوط نیست. حریم خصوصی می دونی چیه؟ گفت حریم خصوصی تو، یعنی خیانت به من... خب فهمیدم که یه چیزایی هست بین تو و دوستهات. باید بفهمم چی.

جیغم دراومد. وای که چقدر شبیه مامانم شده بود وقتی شروع می کرد به خیال خودش مدرک جمع کردن! یا رضا که مست می کرد و بی اجازه می رفت سر کیف و موبایل من، بعد می اومد من از همه جا بی خبر رو از خواب بیدار می کرد که منظور مینو از این که توی این پیغام نوشته مراقب خودت باش یعنی چی؟ یعنی داره به من طعنه می زنه که وقتی با من زندگی می کنی باید مراقب خودت باشی؟!!! و عربده کشی! نفهمیدم چی شد... حمله کردم به پوریا. می خواستم موبایل رو ازش بگیرم. اونهم نمی داد. داد می زدم بسه دیگه دیوونه ام کردی تمومش کن! اون هم داد می زد نه، نمی دم این لعنتی رو من باید بفهمم اینجا چی می گذره! من تمام فکرم این بود که موبایل رو بگیرم اون هم نمی داد. واضح بود که از تمام قدرتش استفاده نمی کنه، حواسش بود به من آسیب نزنه ولی موبایل رو هم نمی داد. داد زدم، داد زدم، داد زدم...

آخر موبایل رو نداد ولی گذاشتش کنار. گفت باشه، نمی خونم اگه آروم می خواستیش پس می دادمش! مزخرف محض! بدجور می لرزیدم. کاشف به عمل اومد که چنگ زدم بازوش رو خونین و مالین کردم! سعی کرد به شوخی و خنده برگزار کنه. گفت بازی اشکنک داره عین دوتا بچه افتادیم به جون هم! گفت خودمونیم زورت زیاده ها! گفتم پوریا داریم بد راهی می ریم. من یکی دارم بد راهی می رم. رضایی که اینهمه منو اذیت کرد، من یک بار تلافی نکردم. حالا کارم به کتک کاری رسیده. گفت تو کتک کاری نکردی، تو مثل یه آدم نرمال رفتار کردی که می خواست از چیزی که حقشه دفاع کنه. تو دنبال موبایلت بودی نه زدن من. گفتم توجیه نکن. اتفاقی که بین ما افتاد، اتفاقی نیست که توی یه رابطه سالم بیافته. گفت آره و همه اش تقصیر یاره. ولی من تمومش می کنم رویا. همین الآن جلوی روی من به این آقا اس ام اس می زنی می گی موبایلت دست منه. بعد هم این موبایل رو می دی دست من. گفتم موبایل دربست مال تو. من خرده برده ای ندارم با کسی. ولی این کارت تجاوز به حریم خصوصی منه. این طوری من ضایع می شم جلوی این آدم، می فهمی؟

دوباره دو ساعت رفت بالای منبر. گفت تا این کار رو نکنی از خونه نمی رم. گفتم می ری، دیگه هم برنمی گردی. گفت تو بگی برنمی گردم ولی بدون این اس ام اس و این موبایل نمی رم. بحث بحث بحث... دست آخر گفتم به جهنم. موبایل رو برداشتم و اس ام اس دادم به یار، که موبایل من دست پوریاست. ممنون که درک می کنی... و موبایل رو دادم به پوریا. دستم رو بوسید. گفتم حالا برو پشت سرت رو هم نگاه نکن. گفت به خدا همه چی درست می شه و این حرفها. گفتم دیگه نمی شناسمت. برو.

رفت سر کار. دوباره پیغام داد بیا همدیگه رو ببینیم، بریم خرید برای خونه اش، بریم سینما، این ور اون ور... گفتم خراب شد پوریا. خیلی خراب شد. فکر کردم همون رضا که بیشتر از هر آدم دیگه ای تو این دنیا از من متنفره، اگه بشنوه چی شده باور نمی کنه. من متهم بشم به خیانت، بعد یکی رو بگیرم بزنم؟!!! خودم هم نمی تونم باورش کنم.

بند و بساطم رو جمع کردم و رفتم هتل. پوریا گفت هتل نرو قول می دم آپارتمان نیام. گفتم کاری به کار تو ندارم، دیگه اینجا راحت نیستم. حس کردم دیگه برام مهم نیست. نه احتمال آینده مشترک، نه علاقه ای که نسبت به بچه هاش دارم (با این که خیلی کم دیدمشون)، نه همه عشق و محبتی که بین من و خونواده اش هست... حس کردم دیگه مهم نیست. یعنی ارزشش به قیمت سقوط اخلاقی یه آدم نیست. پس فردا می خوایم بگیریم همدیگه رو بزنیم؟ تا کی می خواد تا فیهاخالدون زندگی من سرک بکشه؟!

پام پیچ خورده بود اونم که یه بند زنگ می زد. مجبور شدم بهش بگم. نصف شبی از اون سر شهر اومد هتل ببینه چی شده. چیز مهمی نبود. خواست بمونه. گفتم نه. باید برگردی خونه ات. من اینجا تنهام. برای خونه کلی تعمیرکار و اینها پیدا کرد و باهاشون هماهنگ کرد. بهم پیغام داد این آدمها هرکدوم چه روزی چه ساعتی می یان خونه. فقط گفتم ممنون.

قول داده بودم برای تمیزکردن خونه اش کمک کنم. درواقع روی کار نظافتچیها نظارت کنم. سر قولم هستم. بهش گفتم دعوا نداریم. دوستانه و محترمانه تمومش می کنیم. اصرار می کنه که مساله اونقدرها هم مهم نیست. متاسفانه نمی دونه چقدر درباره خشونت خانگی می دونم!

خونه ام رو آماده می کنم. می رم توش و در رو می بندم. این کابوس یک جا باید تموم بشه... دلم براش تنگ می شه. برام عزیزه. جدایی ازش دردآوره. ولی وقتی اون رفتارهای کذایی یادم می یاد...

خلاصه اینم از روز زن من. توی یه هتل شیکان پیکان. یه زن معمولی... مثل همیشه درگیر با عواطف و احساساتی که می یان و می رن.

تو همچین روزی، معمولن کمتر به زنهای بزرگ و مشهور فکر می کنم. بیشتر به زنهای معمولی فکر می کنم. به خودم. به بهناز. به لیزا. به کاترین. به مارال نوشته های قبلی... به دوستهای نازنین وبلاگیم.... و فکر می کنم ما تو دنیای خودمون، چقدر می تونیم زندگی رو بهتر کنیم، برای خودمون و بقیه؟ کی می تونیم بگیم به خواهش دلمون بریم و کی به ندای عقلمون گوش بدیم؟ چطور مشکلات و ناسازگاری و سوءتفاهم رو از چرخه آرامش، توفان، ماه عسل تشخیص بدیم؟ مرز صبوری و متانت با تحمل خشونت کجاست؟

باز هم می نویسم... نوشته بعدی به احتمال زیاد از خونه خودم باشه...


کلمات کلیدی: پراکنده ، خاطرات شخصی