...و اما جریانات من
خونه مشترکمون رو هم هنوز نتونستیم بفروشیم - ای که دلم نمی یاد نفرین کنم اونی رو که این نون رو تو سفره مون گذاشت، چقدر بهش گفتم نکن! - یک سال و نیم پیش اومد با یه کتک مفصل، منو انداخت بیمارستان و خودشو گوشه زندان. گفتم خونه برای تو، من برای خودم یه جا می گیرم. و کلبه آبی رو گرفتم. گفت نه، باید قسط خونه رو بدی. حقوقم کامل دستش بود، مستقیم می رفت به حسابش. خودم با کمک پدرم زندگی می کردم. گفتم صبر کنم، شاید زندان و کلاسهای کنترل خشم و ترک اعتیاد، یه کم به خود بیارنش. شاید زمان می خواد خودشو جمع کنه.
بعد از یک سال بهش گفتم این طوری که نمی شه. من دیگه چقدر از بابام پول بگیرم. حداقل یه سقفی تعیین کن، من هر ماه فقط اون مبلغ رو بریزم واسه قسط. امروز و فردا کرد. آسمون ریسمون بافت. می گفت هرچقدر می خوای بده. یه روز می گفت می خوام برم از این خونه. یه روز می گفت بیا برگرد. فلان. بهمان. خلاصه من به دانشگاه نامه نوشتم شماره حسابمو عوض کردم. بهش گفتم از این به بعد، ماهی اینقدر می ریزم به حساب واسه قسط، باقی خرجهای خونه هم با خودت، من که اونجا زندگی نمی کنم. جاتون خالی نباشه محشری به پا کرد که بیا و تماشا کن. یعنی زنگ می زد عربده هایی می کشید ها. کلبه مو عوض کردم، آدرسش رو هم هیچ جا توی هیچ فرمی وارد نکردم که مبادا پیدام کنه. باز با هر صدایی از جام می پریدم که مبادا الآن با تبر پشت در باشه! وکیلم می گفت باهاش راه بیا، زیاد باهاش کل کل نکن واسه طلاق ایرانی سر لج نیافته... که آخر هم افتاد.
خلاصه آخرش گفت می رم از خونه، هرکاری خواستی بکن. گفتم نه دیگه این طوری نمی شه، باید روال قانونیش طی بشه که البته هنوزم طی نشده! هی برو هی بیا. از خونه رفت و گفت قسطش رو خودت ردیف کن، من هیچی نمی دم. منم که اونقدر بی کله نیستم برگردم تو خونه. گفتم می دمش اجاره تا سر فرصت بفروشمش. خلاصه هفته پیش با کلی ترس و لرز رفتم خونه رو ببینم واسه اجاره دادن چی کم و کسر داره...
چشمتون روز بد نبینه. خدا نصیب دشمنتون کنه. فقط سقف خونه رو نیاورده بود پایین! دیوارها کبره بسته از دود سیگار! کاناپه و میز و تختو جابجا با سیگار سوزونده بود. وسایلش رو هم نبرده بود همه چی همه جا پخش و پلا، قاطی عکسهای عروسی و آلبوم و پیرهن نامزدی من و کوفت و زهرمار... سینک ظرفشویی خزه بسته!!! دستشوییها رو که هیچی نگم بهتره...
می دونین... من همچین زن کدبانو و خونه داری نیستم. سلیقه دکوراسیون و این حرفها هم ندارم. اینهمه از این کشور به اون کشور و از این خونه به اون خونه شدیم، هیچ کدومش فانتزی و مجلل و شیکان پیکان نبوده. ولی همیشه هرکی اومده خونه مون، محیطشو دوست داشته. از آرمین و دار و دسته اش، که توی آپارتمان یک لاقبای اجاره ای ما می چرخیدن و می گفتن اینجا بوی خونه و بوی زندگی می ده، اولین خونه مون اینجا که فقط یه یخچال داشت و یه تلویزیون کوچیک و یه گلیم، همین خونه که کم کم سر فرصت براش وسیله می خریدیم و می چیدیم، تا همین آپارتمان کوچیک خودم توی این مجتمع که هفت تا آپارتمان داره برای فروش، باز بنگاهی همه خریدارها رو می یاره آپارتمان من. می گه نمی دونم، یه جور قشنگی چیدی وسایلتو آدم که می یاد اینجا حس خوبی داره... اون وقت کسی که زمانی شریک زندگیت بوده، همچین ماهرانه بزنه خونه نازنین رو منهدم کنه که... کثیفی و بهم ریختگی و داغونی به کنار، در رو که باز می کنی غم دنیا می یاد تو دلت.
وسط این هیروویر یه مستاجر پیدا شد خونه رو ببینه. گفتم ببین خونه کثیفه داغونه، گفتن اشکال نداره می یایم می بینیم. منم گفتم بهتر، بذار با اینا برم خونه رو ببینم تنها نباشم.... خب من که رفتم یه گوشه نشستم آروم به گریه کردن و گذاشتم خودشون بگردن خونه رو ببینن. یه مدت گذشت دیدم ازشون خبری نشد. رفتم دنبالشون، دیدم تو اتاق خواب سابقمون زیر عکس خاک گرفته عروسی، کنار زیرسیگاری چپه شده روی موکت، ایستادن و زار زار گریه می کنن! گفتم ای وای چی شده؟ هق هق کنون گفتن دلمون کباب شد تو این خونه، از در و دیوارش غم می باره! آخه چرا زندگیتون به هم خورد، یعنی هیچ راهی نداره برگردین؟!!
یعنی دلم می خواست بشینم رو به قبله فقط رضا رو نفرین کنم!!!!
حالا فردا دوباره می رم خونه... باید ازش خداحافظی کنم. وقت اومدن، فرصت نشد. مجبور شدم به فرار. می خوام برم دوباره تمیزش کنم. البته خیلی سوختگیها و خرابیها کار من نیست، باید سر فرصت برم دنبال کاردونش. ولی می تونم گرد و غبار خونه مو بگیرم. لباسها و وسایل پخش و پلای رضا رو جمع کنم بذارم براش ببره. عکسها و آلبومها و لباسهای عروسی و هر خاطره دیگه ای رو بذارم توی یه چمدون کهنه شکسته - هنوز نمی دونم با چمدونه می خوام چی کار کنم. دستی به خونه بکشم و پرونده عاطفیشو برای همیشه ببندم. دیگه می مونه کارهای اداری و اجاره و قسط بانک و بنگاه معاملات ملکی و دوندگی واسه طلاق ایرانی... راستی اگه فردا رضا اومد با تبر نصفم کرد حلالم کنین، هه هه هه...
تو این ازدواج و سالهای دربدری، قسمتی از دل و روحم مرد. فکر می کنم عزاداری برای این مرده بس باشه. فردا خاکش می کنم و فاتحه.
بعد نوشت: خدا رو شکر نیومد خونه، چه با تبر، چه بی تبر! ولی بند بند وجودم می لرزید، با هر صدایی می پریدم پشت در. جالبه این خونه اینقدر ترس و وحشت در من القا می کنه، نه؟ نتونستم تنها بمونم. زنگ زدم به یار. ده دقیقه نشد که خودشو رسوند. مثل همیشه، بی حرف فقط بغلم کرد.
قبل از اومدنش اون چمدون کذایی رو پر کرده بودم. لباسهای رضا رو گذاشتم کنار. کلی وسیله شخصی و مدارک و اینها هم اونجا پخش و پلا داشت که همه رو جمع کردم. لباسهای قدیمی و ملحفه و حوله ها رو گذاشتم واسه خیریه ای که اینا رو می فروشن یا بازیافت می کنن. اتاقها و حمومها خالی شدن. مونده آشپزخونه و پارکینگ... جالبه تمام کارهای اسباب کشی به این خونه و دکور کردن و تمیز کردن و همه چیش با من بود، خالی کردنش هم باز افتاد با من.
خونه رو به یار نشون دادم. دست خودم نبود. هر از گاهی تکرار می کردم که به خدا به این وضع داغون نبینش ها. خونه ام خیلی خوشگله. خونه ام. خونه ام... اونم هی بغض می کرد و سر تکون می داد. می گفت درستش می کنیم. تمیزش می کنیم. غصه نخوری ها...
بعد هی یاد رفتارهای رضا افتادم. یاد کارهاش. یاد همین شاهکار اسباب کشیش. با خودم فکر کردم وایسا ببینم رویا. هی خونه ام خونه ام می کنی، کدوم خونه؟! این ساختمون رو می گی؟! این ساختمون برای تو به جز مسوولیت و کار و دوندگی چی داشته؟ روز خوش داشتی اینجا؟ امنیت جانی داشتی اینجا، حالا امنیت روانی پیش کش! هی می گی دلم اینجا بود، روحم اینجا بود، نیم ساعت نمی تونی تو این چاردیواری تنها بمونی بس که خاطره بد داری!... تو الآن دقیقن داری غصه چیو می خوری؟!
خب... لباس قدیمیها رو گذاشتیم تو ماشین یار که ببره برای خیریه. وسایل رضا رو گذاشتم صندوق عقب ماشینم، ببرم محل کارش، بگم تا اینجاش هم زیادی مسوولیت قبول کردم، حالا می خوای مدارکت رو بریزی تو سطل آشغال دیگه تصمیم با خودته (سه تا کارتن لباس و مدرکه!) چمدون کذایی هم رفت تو انباری خونه یار، تا سر فرصت یه فکری براش بکنم. باز باید برم اونجا آشپزخونه رو بریزم بیرون. پارکینگ رو بریزم بیرون. ایوون رو تعمیر کنم. آشپزخونه هم تعمیر می خواد. برم دنبال نظافتچی حرفه ای. بیان گاز ازن بزنن بوی گند سیگار بره. برم دنبال مستاجر...
خب می خواستم امروز پرونده عاطفی جریانو ببندم. به نظرم موفق بودم. اونجا ساختمون منه. باید کارهاش انجام بشه و اجاره بره. خونه خوشگلی می شه. حقشه آدمهایی توش زندگی کنن که قدرشو بدونن. ازش مراقبت کنن، و از همه مهمتر، توش شاد و خوشبخت و باشن.
پی نوشت: از طریق دوستان نازنین متوجه شدم که امروز تو ایران، روز زن بوده - شما رو به خدا به حساب خارجی شدنم نذارین، اونقدر سمن دارم که یاسمن توش گمه! روزتون مبارک دوستان نازنینم، شمایی که از ساختمونهای سنگی و سیمانی، بهشتهای رنگی شاد و آروم می سازین. امیدوارم حریم خونه هاتون همیشه گرم، محکم و ایمن باشه