روبان سفید

نشانه ای برای مخالفت با خشونت علیه زنان

اوس رویا
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳٩۱ 

اگه واسه تعمیرات منزل، نجاری، لوله کشی یا باغبونی دنبال نظرات کارشناسی می گردین، در خدمتم گاوچران یه پا اوستا شدم بزنم به تختهاز خود راضی تازه اعتماد به نفسم بالا رفته، به تعمیرکار ماشین هم گفتم فردا می یام می ایستم سردستت ببینم چی کار می کنی با ماشین نازنینم منتظر والله یه وقت خیالات برش نداره می تونه کار مونث جماعتو بپیچونه زبان

 بعدشم می رم خونه وردست اوستای نجار. امروز بهش گفتم خیره انشالله، دو روزه اینجا بساط پهن کردی. گفت چی کار کنم دست تنهام، تازه فلان جا هم قول دادم باید کار شما رو زود تموم کنم برم سروقت اون یکی کار. گفتم خب من می شم وردستت، هم کار خودم زودتر راه می افته هم تو زودتر به اون یکی کارت می رسی. خلاصه از این حقیر میخ و چوب کهنه درآوردن و سمباده کشیدن، از اوستا چوب نو اندازه زدن و بریدن و نصب کردن. جاتون خالی داریم ایوون درست می کنیم گلستونمژه 

بهش می گم چطوره شغلم رو عوض کنم، بیام بشم وردست تو؟! می گه من یکی که استخدامت نمی کنم، تو همه اش چایی می خوری وقفه می اندازی توی کارخنده

خدا آخر و عاقبت منو به خیر کنه با این وضع درس خوندن و پایان نامه نوشتنمابله

پی نوشت: یار یه دوست صمیمی داره که برای هم، مثل برادر می مونن. منم واقعن دوستش دارم، خیلی مهربون و باملاحظه است. درباره زندگی من یه چیزهای کلی می دونه. چندوقت پیش باهم حرف می زدیم، بهش گفتم از درس خوندنم راضی نیستم. با اینهمه مساله حاشیه ای، نتونستم درست روی درسم تمرکز کنم، نتونستم اون طوری که می خواستم و از خودم انتظار داشتم پیشرفت کنم. گفت آره شاید اونقدری که می خواستی درباره رشته تخصصیت یاد نگرفتی. ولی به این فکر کن که تو تمام این سالها، کلی درسهای دیگه گرفتی. این سالها برات به هدر نرفته. فقط بعد از چهارسال، به جای یک مدرک خیلی عالی، یک مدرک متوسط می گیری به علاوه کلی تجربه و درس باارزش از زندگی. فکر می کنی ارزششو نداره؟!

حرفش خیلی به دلم نشست. حالا برم بهش زنگ بزنم بگم تعمیر خونه رو هم اضافه کن به لیست درسهاشیطان


کلمات کلیدی: پراکنده
 
بازهم جنگیدن
ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ 

باز هم پلیس...

باید بجنگم. این جنگ انگار تمومی نداره...

وکیلم می گه این اعلان جنگه. اگر طلاق ایرانی رو نده؟

می گم من که طبق قانون اینجا جدا شدم. چی کار کنم که قانون ایران، غیر از باقی دنیاست؟! تا کی بذارم تلکه ام کنه؟ چقدر باید پول بدم؟ چقدر باج بدم؟ چقدر کار کنم؟ چقدر دوندگی کنم؟؟؟؟

اصلن نمی خوام آقاجان! طلاق ایرانی نمی خوام! نمی خوام بیاد باهام، یه ملا با چندکلمه عربی حکم آزادیمو ازش بگیره. نمی خوام نگاهم به ریختش بیافته، حتا تو سفارت ایران! مگه به حکم دادگاه، این ازدواج تموم شده نیست؟ مگه قول نداد همکاری کنه؟ مگه خاتمه ازدواج ما رو قبول نکرد؟

اگر اون دنیایی هست و حساب کتابش عینهو قانون ایرانه، جواب اعمالم با خودم. فقط خدا، اگر تو عادل هستی، جواب اعمال اونو هم ازش بخواه...

وکیل می گه سخت می گیریم بهش. مینو می گه مثل خودش رفتار کن بیشتر از این لیاقت نداره. یار می گه بذار من دخالت کنم، بلایی سرش می یارم که سرگذشتش عبرت بشه واسه هر مردی که بخواد دست روی زن بلند کنه. لیزا می گه ماجرا رو بکشون به روزنامه ها، شده سیستم قضایی اینجا رو به غلط کردن می اندازیم که به همچین آدمی اینهمه آوانس می ده...

من هیچ کدوم اینها رو نمی خوام. من نمی خوام پدر کسی رو دربیارم یا کسی رو به غلط کردن بندازم. من فقط حق خودم رو می خوام. حق من چیه؟ شما آقا یا خانم قاضی، شما بگو حق من چیه. شما که می گی به صرف این که کسی مرتکب جرم شده نمی شه از حقوق انسانیش محرومش کرد. شما بیا بگو حقوق انسانی من چی؟ منی که سالها مورد خشونت جسمی و جنسی و روانی بودم، دچار نقص جسمی شدم و مادام العمر از ورزشهای مورد علاقه ام محرومم، منی که یک سال و نیمه هزینه دوتا زندگی رو تقبل کردم و همزمان درس خوندم، منی که تمام فشارها و کارهای مربوط به خونه ای رو به عهده گرفتم که یکی دیگه داغونش کرده... حقوق انسانی من کجاست؟ حق من از این زندگی چی می شه؟ شمایی که داعیه دار حمایت از حقوق بشر و رفع تبعیض علیه زنان و این عناوین دهن پرکن هستین: فقط حقم رو به من بدین. روسیاه دو عالمم اگر بیشتر از حقم بخوام...

خسته ام.


کلمات کلیدی: پراکنده
 
جعبه
ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ 

یادم نیست قبل ترها توی وبلاگ کدوم یکی از دوستان خارج نشین خونده بودم که این شهر خیلی قشنگ و آروم و مدرنه ولی فقط یه بدی داره: امامزاده نداره! به خصوص از این امامزاده قدیمیهای مهجور... یعنی اگه دلت بگیره، جایی نیست بری یه چادر گل گلی رو که نیم قرن شسته نشده، بندازی روی سرت و یه گوشه واسه خودت کز کنی و همچین یه دل سیر گریه کنی! هم تنها باشی هم وسط جمعیت باشی! هیچ کس هم نگات نکنه، قضاوتت نکنه، هی پارازیت نده که آر یو اوکی؟

امروز بدجوری امامزاده لازم بودم. 

پی نوشت: کمتر از یک ماه دیگه می رم استانبول. مامان و بابا از ایران می یان. هی گفتن بیا بریم آنتالیا. گفتم ساحل دریای جینگولی می خوام چی کار، دارم از جینگول ترین ساحل دنیا می یام. می خوام برم بسط (بست؟!) بشینم تو ایاصوفیه!

پی نوشت ۲: اگه بدونین چقدر به وال-ای (Wall-E) حسودیم می شه! کاشکی منم یه جعبه فلزی بودم/داشتم، می تونستم یه وقتها برم توی خودم در رو ببندم!

پی نوشت ۳: باز پناه آوردم به وبلاگم... روبان سفیدم.


کلمات کلیدی: پراکنده
 
جریانات
ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ 

...و اما جریانات من

خونه مشترکمون رو هم هنوز نتونستیم بفروشیم - ای که دلم نمی یاد نفرین کنم اونی رو که این نون رو تو سفره مون گذاشت، چقدر بهش گفتم نکن! - یک سال و نیم پیش اومد با یه کتک مفصل، منو انداخت بیمارستان و خودشو گوشه زندان. گفتم خونه برای تو، من برای خودم یه جا می گیرم. و کلبه آبی رو گرفتم. گفت نه، باید قسط خونه رو بدی. حقوقم کامل دستش بود، مستقیم می رفت به حسابش. خودم با کمک پدرم زندگی می کردم. گفتم صبر کنم، شاید زندان و کلاسهای کنترل خشم و ترک اعتیاد، یه کم به خود بیارنش. شاید زمان می خواد خودشو جمع کنه.

بعد از یک سال بهش گفتم این طوری که نمی شه. من دیگه چقدر از بابام پول بگیرم. حداقل یه سقفی تعیین کن، من هر ماه فقط اون مبلغ رو بریزم واسه قسط. امروز و فردا کرد. آسمون ریسمون بافت. می گفت هرچقدر می خوای بده. یه روز می گفت می خوام برم از این خونه. یه روز می گفت بیا برگرد. فلان. بهمان. خلاصه من به دانشگاه نامه نوشتم شماره حسابمو عوض کردم. بهش گفتم از این به بعد، ماهی اینقدر می ریزم به حساب واسه قسط، باقی خرجهای خونه هم با خودت، من که اونجا زندگی نمی کنم. جاتون خالی نباشه محشری به پا کرد که بیا و تماشا کن. یعنی زنگ می زد عربده هایی می کشید ها. کلبه مو عوض کردم، آدرسش رو هم هیچ جا توی هیچ فرمی وارد نکردم که مبادا پیدام کنه. باز با هر صدایی از جام می پریدم که مبادا الآن با تبر پشت در باشه! وکیلم می گفت باهاش راه بیا، زیاد باهاش کل کل نکن واسه طلاق ایرانی سر لج نیافته... که آخر هم افتاد.

خلاصه آخرش گفت می رم از خونه، هرکاری خواستی بکن. گفتم نه دیگه این طوری نمی شه، باید روال قانونیش طی بشه که البته هنوزم طی نشده! هی برو هی بیا. از خونه رفت و گفت قسطش رو خودت ردیف کن، من هیچی نمی دم. منم که اونقدر بی کله نیستم برگردم تو خونه. گفتم می دمش اجاره تا سر فرصت بفروشمش. خلاصه هفته پیش با کلی ترس و لرز رفتم خونه رو ببینم واسه اجاره دادن چی کم و کسر داره...

چشمتون روز بد نبینه. خدا نصیب دشمنتون کنه. فقط سقف خونه رو نیاورده بود پایین! دیوارها کبره بسته از دود سیگار! کاناپه و میز و تختو جابجا با سیگار سوزونده بود. وسایلش رو هم نبرده بود همه چی همه جا پخش و پلا، قاطی عکسهای عروسی و آلبوم و پیرهن نامزدی من و کوفت و زهرمار... سینک ظرفشویی خزه بسته!!! دستشوییها رو که هیچی نگم بهتره...

می دونین... من همچین زن کدبانو و خونه داری نیستم. سلیقه دکوراسیون و این حرفها هم ندارم. اینهمه از این کشور به اون کشور و از این خونه به اون خونه شدیم، هیچ کدومش فانتزی و مجلل و شیکان پیکان نبوده. ولی همیشه هرکی اومده خونه مون، محیطشو دوست داشته. از آرمین و دار و دسته اش، که توی آپارتمان یک لاقبای اجاره ای ما می چرخیدن و می گفتن اینجا بوی خونه و بوی زندگی می ده، اولین خونه مون اینجا که فقط یه یخچال داشت و یه تلویزیون کوچیک و یه گلیم، همین خونه که کم کم سر فرصت براش وسیله می خریدیم و می چیدیم، تا همین آپارتمان کوچیک خودم توی این مجتمع که هفت تا آپارتمان داره برای فروش، باز بنگاهی همه خریدارها رو می یاره آپارتمان من. می گه نمی دونم، یه جور قشنگی چیدی وسایلتو آدم که می یاد اینجا حس خوبی داره... اون وقت کسی که زمانی شریک زندگیت بوده، همچین ماهرانه بزنه خونه نازنین رو منهدم کنه که... کثیفی و بهم ریختگی و داغونی به کنار، در رو که باز می کنی غم دنیا می یاد تو دلت.

وسط این هیروویر یه مستاجر پیدا شد خونه رو ببینه. گفتم ببین خونه کثیفه داغونه، گفتن اشکال نداره می یایم می بینیم. منم گفتم بهتر، بذار با اینا برم خونه رو ببینم تنها نباشم.... خب من که رفتم یه گوشه نشستم آروم به گریه کردن و گذاشتم خودشون بگردن خونه رو ببینن. یه مدت گذشت دیدم ازشون خبری نشد. رفتم دنبالشون، دیدم تو اتاق خواب سابقمون زیر عکس خاک گرفته عروسی، کنار زیرسیگاری چپه شده روی موکت، ایستادن و زار زار گریه می کنن! گفتم ای وای چی شده؟ هق هق کنون گفتن دلمون کباب شد تو این خونه، از در و دیوارش غم می باره! آخه چرا زندگیتون به هم خورد، یعنی هیچ راهی نداره برگردین؟!!

یعنی دلم می خواست بشینم رو به قبله فقط رضا رو نفرین کنم!!!!

حالا فردا دوباره می رم خونه... باید ازش خداحافظی کنم. وقت اومدن، فرصت نشد. مجبور شدم به فرار. می خوام برم دوباره تمیزش کنم. البته خیلی سوختگیها و خرابیها کار من نیست، باید سر فرصت برم دنبال کاردونش. ولی می تونم گرد و غبار خونه مو بگیرم. لباسها و وسایل پخش و پلای رضا رو جمع کنم بذارم براش ببره. عکسها و آلبومها و لباسهای عروسی و هر خاطره دیگه ای رو بذارم توی یه چمدون کهنه شکسته - هنوز نمی دونم با چمدونه می خوام چی کار کنم. دستی به خونه بکشم و پرونده عاطفیشو برای همیشه ببندم. دیگه می مونه کارهای اداری و اجاره و قسط بانک و بنگاه معاملات ملکی و دوندگی واسه طلاق ایرانی... راستی اگه فردا رضا اومد با تبر نصفم کرد حلالم کنین، هه هه هه...

تو این ازدواج و سالهای دربدری، قسمتی از دل و روحم مرد. فکر می کنم عزاداری برای این مرده بس باشه. فردا خاکش می کنم و فاتحه. 

بعد نوشت: خدا رو شکر نیومد خونه، چه با تبر، چه بی تبر! ولی بند بند وجودم می لرزید، با هر صدایی می پریدم پشت در. جالبه این خونه اینقدر ترس و وحشت در من القا می کنه، نه؟ نتونستم تنها بمونم. زنگ زدم به یار. ده دقیقه نشد که خودشو رسوند. مثل همیشه، بی حرف فقط بغلم کرد.
قبل از اومدنش اون چمدون کذایی رو پر کرده بودم. لباسهای رضا رو گذاشتم کنار. کلی وسیله شخصی و مدارک و اینها هم اونجا پخش و پلا داشت که همه رو جمع کردم. لباسهای قدیمی و ملحفه و حوله ها رو گذاشتم واسه خیریه ای که اینا رو می فروشن یا بازیافت می کنن. اتاقها و حمومها خالی شدن. مونده آشپزخونه و پارکینگ... جالبه تمام کارهای اسباب کشی به این خونه و دکور کردن و تمیز کردن و همه چیش با من بود، خالی کردنش هم باز افتاد با من.
 خونه رو به یار نشون دادم. دست خودم نبود. هر از گاهی تکرار می کردم که به خدا به این وضع داغون نبینش ها. خونه ام خیلی خوشگله. خونه ام. خونه ام... اونم هی بغض می کرد و سر تکون می داد. می گفت درستش می کنیم. تمیزش می کنیم. غصه نخوری ها...
بعد هی یاد رفتارهای رضا افتادم. یاد کارهاش. یاد همین شاهکار اسباب کشیش. با خودم فکر کردم وایسا ببینم رویا. هی خونه ام خونه ام می کنی، کدوم خونه؟! این ساختمون رو می گی؟! این ساختمون برای تو به جز مسوولیت و کار و دوندگی چی داشته؟ روز خوش داشتی اینجا؟ امنیت جانی داشتی اینجا، حالا امنیت روانی پیش کش! هی می گی دلم اینجا بود، روحم اینجا بود، نیم ساعت نمی تونی تو این چاردیواری تنها بمونی بس که خاطره بد داری!... تو الآن دقیقن داری غصه چیو می خوری؟!
خب... لباس قدیمیها رو گذاشتیم تو ماشین یار که ببره برای خیریه. وسایل رضا رو گذاشتم صندوق عقب ماشینم، ببرم محل کارش، بگم تا اینجاش هم زیادی مسوولیت قبول کردم، حالا می خوای مدارکت رو بریزی تو سطل آشغال دیگه تصمیم با خودته (سه تا کارتن لباس و مدرکه!)  چمدون کذایی هم رفت تو انباری خونه یار، تا سر فرصت یه فکری براش بکنم. باز باید برم اونجا آشپزخونه رو بریزم بیرون. پارکینگ رو بریزم بیرون. ایوون رو تعمیر کنم. آشپزخونه هم تعمیر می خواد. برم دنبال نظافتچی حرفه ای. بیان گاز ازن بزنن بوی گند سیگار بره. برم دنبال مستاجر... 
خب می خواستم امروز پرونده عاطفی جریانو ببندم. به نظرم موفق بودم. اونجا ساختمون منه. باید کارهاش انجام بشه و اجاره بره. خونه خوشگلی می شه. حقشه آدمهایی توش زندگی کنن که قدرشو بدونن. ازش مراقبت کنن، و از همه مهمتر، توش شاد و خوشبخت و باشن.

پی نوشت: از طریق دوستان نازنین متوجه شدم که امروز تو ایران، روز زن بوده - شما رو به خدا به حساب خارجی شدنم نذارین، اونقدر سمن دارم که یاسمن توش گمه! روزتون مبارک دوستان نازنینم، شمایی که از ساختمونهای سنگی و سیمانی، بهشتهای رنگی شاد و آروم می سازین. امیدوارم حریم خونه هاتون همیشه گرم، محکم و ایمن باشهبغل


کلمات کلیدی: خاطرات شخصی
 
گاز می گیرم!
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ 

خیره! یعنی بعد از اینهمه مدت پررو پررو بیام اینجا، به جای تبریک سال نو، به جای دیده بوسی، به جای حرفهاش قشنگ، یک کاره دربیام که عصبانی ام! *خب عزیزم، عصبانی هستی برو سرتو بکوب تو دیوار، چرا بعد نود و بوقی می یای غرشو به جون ما می زنی؟!*

ولی خب عصبانی ام! کارد بزنی خونم درنمی یاد! می خوام بگیرم رضا رو تیکه تیکه کنم! *خوبه رویا، قپی نیا الکی، تو آدم تیکه تیکه کردن نیستی! فوقش یه داد می زنی فرداش هم پشیمون می شی معذرت می خوای!* اصلن از دست همه عالم و آدم عصبانی ام! همه چی تقصیر همه است! همه مقصرن! همه وایستن تو صف، به نوبت پاچه شونو بگیرم! حتا شما دوست عزیز!

‍پرواضحه که حرف جدیدی ندارم. یعنی نمی تونم حرف بزنم. هربار اومدم تو روبان سفید چیزی بنویسم، بغض خفه ام کرده. امروز نشستم به آرشیو روبان سفید یه نگاهی انداختم. خوندن بعضی نوشته ها بدتر عصبی ام کرد. بعد هم که آقا زنگ زد. اول طلبکار، مثل همیشه. محکم جلوش دراومدم و خیلی خونسرد. بعد دوباره زنگ زد. این بار ملایم. قربون صدقه. رویا خانومی من؟! من که دوستت دارم(؟!!!) من که دلم برات تنگ شده(!!) عزیزم جونم... انگار اعصاب من، روح و روان من، زندگی من یکی از همون بیشمار بازی آنلاینیه که توشون مهارت داره. مشکلش هم فقط پوله. پول! پول! خوبه دست کم دوبرابر من درآمدشه... ای خاک دو عالم تو سرم با این انتخابم! چرا از زیر و رو همین طور آس بی شرفی رو می کنه واسه من؟!

خسته ام. حوصله ندارم. حتا جون ندارم بیام تعریف کنم چی شد اینهمه مدت... از خودم عصبانی ام. نمی دونم اگر جلوش درمی اومدم باز اینقدر گستاخی می کرد؟ اگر حکم می گرفتم از خونه بیرونش می کردم، اگر چهارتا شکایت حسابی روی پرونده اش می گذاشتم، اگر می نشستم پیش غریب و آشنا آبروشو می بردم، اگر به جای کمک می رفتم یه سنگ گنده می انداختم جلوی پرونده اقامتش... باز زنگ می زد شاخ و شونه بکشه؟ بخواد با زبون بازی به خیال خودش تلکه ام کنه؟!

نمی گم از خوبیم بود که این کارها رو نکردم. نه اتفاقن، از ترسویی و بی جربزگیم بود. می ترسم کسی رو برنجونم، می ترسم کسی ازم متنفر باشه. و خب این مردک که همین طوریش هم از من متنفره، به خون من تشنه است! یکی نیست بگه خاک بر سر، لااقل از خودت دفاع کن. این بابا که روز خوشیش هم تفریحش آزار دادن تو بود.

دلم می خواد همه چیو ول کنم برم. کار، درس، پایان نامه مزخرف، سمینارهای صدتا یه غاز، چونه زدن با این و اون، این وکیل و دادگاه بازیهای بی نتیجه، پول، این پول لعنتی، این آدمها، این روابط پیچیده حال بهم زن...

وای چقدر غر زدم!


کلمات کلیدی: پراکنده
 
هشتم مارس خانگی
ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٠ 

روز جهانی زن امسال برام به خرید و آشپزی و مهمونداری گذشت - هنوزم تموم نشده. یعنی خداوکیلی ضایع است اگه بعد از اینهمه سرویسی که امروز به یار و مهمونش دادم، بیام اینجا شعار فمینیستی براتون ردیف کنم! الآن آقایون رو گذاشتم به بحثهای تکراریشون درباب کار و سیاست برسن. تا برنج - به قول اینا پُلُف - دم بکشه، وقت دارم چندتا قپی بیام اینجا درباب حقوق حقه بانوان! 

ویل دورانت تو کتاب لذات فلسفه می گه عشق برای مرد، قسمتی از زندگیه و برای زن، تمام زندگی. تو زندگی خودم که نگاه می کنم، اطرافیانم رو که می بینم، وبلاگهایی که می خونم، می بینم این مشکل خیلیاست. چرا مشکل؟ برای این که - به نظر من - ما نمی تونیم هویت انسانیمون رو به یک آدم دیگه پیوند بزنیم. یک انسان ظرفیتها و نیازها و توانمندیها و توقعات زیادی داره. نمی شه همه اینها خلاصه بشه در همسر-معشوقه-دوست دختر آقای فلانی بودن. این هم می شه یک نقش (در تعریف جامعه شناسی، نقش شامل حقوق و وظایف هست) قاطی نقشهای دیگه تو زندگی، نباید بشه همه اش. همه اش که بشه، نتیجه این می شه که دنیا و مافیها و کار و زندگی رو تعطیل کنی، موبایلت رو بذاری جلوت ساعتها زل بزنی به اون صفحه کذایی که حالا زنگ زد یا نزد. اس ام اس داد یا نداد. چرا دیر اومد. چرا زود رفت. چرا این ور رو نگاه کرد. چرا کله اش رو اون وری گرفت. الآن چی کار کنم. فردا چی بگم. دیروز چی شد... 

رضایت از زندگی به هزارجور فاکتور و عامل و نوع ارتباط نیاز داره. آدم نیاز داره دوست داشته بشه، تواناییهاش در هر حیطه خاص به رسمیت شناخته بشه و تایید بشه، در هر مقیاس و شرایطی بسته به محیط محبت و توجه بده بستون کنه، آدم برای باور خودشم که شده مسئولیت می خواد، سرگرمی می خواد، فکر می خواد، برنامه می خواد، پول می خواد، دوست می خواد، خانواده می خواد... همه اینها از عهده یک نفر برنمی یاد. نمی شه یک نفر رو بکنی کعبه آمال همه نیازها و انتظاراتت، هیچ وقت نمی تونه همه اش رو برآورده کنه. تو همیشه ناراضی می مونی، اون طرف هم خیلی که مسئولیت پذیر و متعهد باشه، آخرش به قول خودمونی می گرخه!

خودمو می گم ها. یه زمانی می نشستم واسه دوستم نیاز گریه می کردم که اگه علی بره من می میرم، من بدون علی هیچی نیستم! چه مزخرفی! خیلی فاجعه است اگه بدون یکی، تو هیچی نباشی! بعد از غصه این که این علی با اون نیاز خوابیده، من گند زدم به امتحان آنالیز که کلی عاشقش بودم و ادعام می شد... فکرکن حالشو دوتا دیگه بردن، اشک و آه و امتحان خراب و ناله و مویه اش موند واسه من. خلاصه این علی رفت و ما نمردیم! بی شوخی و بی اغراق می گم جدی فکر نمی کردم بعدش از ازدواج شاهکارم جون سالم به در ببرم. به خودم می گفتم یه بار جستی ملخک... اما خب اونم به خیر گذشت - ببین چه مصیبتی بود که با دوتا دنده شکسته و کمردرد مزمن و ناراحتی اعصاب و دست و پای بی حس، می گم به خیر گذشت - اینم زنده موندیم، بازهم خدا رو شکر... اما فکرشو بکن... به نظرم یه درصدی از بلاهایی که تو اون ازدواج سرم اومد، ناشی از همین طرز فکر «اگه بره چی می شه» و «من بشم زن مطلقه تکلیف هویتم چی می شه» و این حرفها بود. وگرنه آدم عاقل، وقتی سه هفته بعد از عروسی پاش می شکنه چون غذا «گرم نیست، داغه!» دیگه فکر نمی کنه اگه بره چی می شه: راست راهشو می کشه و می ره، چون می دونه زندگی و سلامت و حفظ حریم جسم و روانش به مراتب از لقب همسر رو یدک کشیدن مهم تره.

حالا بعد از اینهمه سال تازه دارم می فهمم عشق یعنی چی. امنیت عاطفی در یک رابطه یعنی چی. تازه دارم می فهمم یه مرد چطور می تونه به معنی واقعی کلمه سایه سر یک زن باشه. ولی باز فکر می کنم اگه یه روز از دستش بدم چی می شه... خب مسلمن خیلی بد می شه، حالم خراب می شه، روزم می شه شب تار... ولی نمی میرم! می دونم خودم رو جمع می کنم آخرش. و رضایتم از زندگی فقط به خاطر این رابطه نیست، گرچه این رابطه مهم ترین عامل رضایته، اما اونقدری دلیل برای خوشبختی پیدا می کنم که ادعای «بدون اون هیچی نیستم» به نظرم مزخرف بیاد... این طوری که فکر می کنم، از دل بستن و وابسته شدن نمی ترسم. می تونم بی واهمه احساساتم رو رها کنم چون می دونم در بدترین شرایط هم می تونم از خودم مراقبت کنم.

می دونم تو روز جهانی زن، آدم باید باکلاس تر از این حرفها بنویسه... از تبعیضهای وحشتناک جنسیتی... خشونت قانونی، سازمان یافته، اجتماعی و خانگی علیه زنان... آدم باید از زنان و مردانی بنویسه که در این لحظه به جرم تلاش برای احقاق ابتدایی ترین حقوق انسانی زن، در زندان و زیر شکنجه هستن. آدم باید از ایدئولوژیهایی بنویسه که معلوم نیست اینهمه دشمنی و وحشت هیستریک از جنس زن رو از کجا آوردن... و فکر کنه چطوره که ارکان دیکتاتوری بر نفرت و کنترل و خشونت علیه زن بنا شده.

با همه اینها فکر کردم شاید بد نباشه از مساله ای بنویسم که به نظر ساده می یاد ولی زندگی خیلی از ما رو سیاه می کنه: هویت انسانی ما در رابطه موفق/ناموفق با یک مرد تعریف نمی شه. خانمهای عزیز، فکر می کنم بعضی از ما باید خیلی جدی روی اعتماد به نفسمون کار کنیم، اولیش خودم. به خودباوری فکر کنیم. مدیریت افکارمون رو در دست بگیریم و از همه مهم تر - مسئولیت رضایت از زندگیمون رو خودمون به عهده بگیریم.

بااین حال اگه جویای احوال «پُلُف» و مهمون محترم باشین، باید بگم در خلال نوشتن این پست، شام سرو شد و آقایون میز رو جمع کردن و ظرفها رو شستن و مهمون محترم رفت بخوابه. یار هم نشسته روبروی من گیتار می زنه - درواقع روی اعصاب من گیتار می زنه و همه اش تمرکزم رو به هم می ریزه! - و هی می پرسه وبلاگت رو آپدیت کردی؟! تموم شد؟! هی زیرچشمی نگاش می کنم می گم نه. حالا می گه بنویس سر نوشتن این پست چقدر اذیتت کردم تمرکزت رو بهم ریختم، خواننده هات ازت ناامید نشن!

خانمهای نازنین روزتون مبارک. خودتون رو بیشتر دوست داشته باشین.بغل


کلمات کلیدی: پراکنده
 
شنونده موثر باشیم ۲
ساعت ۳:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠ 

- قربانی خشونت خانگی کجاست؟

جودیت هرمان (یکی از روانشناسهایی که روی اختلالات روانی زنان قربانی خشونت کار کرده) به این سوال، خیلی ساده جواب می ده:

- وسط سلول انفرادی!

قبلن نوشته بودم که این خانم روانشناس مثالهای زیادی در کتابهاش می یاره که نشون بده خشونت همه جا به شیوه یکسانی اعمال می شه فقط مقیاسش فرق می کنه. یک حکومت تمامیت خواه در تعقیب، شکنجه و خرد کردن مخالفانش از همون حربه هایی استفاده می کنه که یک فرد خشن برای درهم شکستن مقاومت اعضای خانواده اش به کار می گیره: دروغ و وارونه جلوه دادن اونچه که اتفاق افتاده، این ادعا که اعمال خشونت به نفع قربانی و درراستای اصلاح و صلاحش هست، مظلوم نمایی و خشونت رو به "دفاع" تعبیر کردن و امثال اینها. هدف از اعمال خشونت - در واقع سرراست ترین هدف - بدست آوردن قدرت و کنترله. ایجاد رعب و وحشت، و همین طور ایجاد درد و رنج در قربانی - چه روحی و چه جسمی - به عامل احساس قدرت و کنترل می ده. فرق نمی کنه این بازی وحشتناک در محیط یک خونه صورت بگیره یا در سطح یک جامعه.

قبلن در این باره هم صحبت کردیم که چطور پذیرش قواعد این بازی در یک محیط (به فرض محیط خانواده) باعث تسری پذیرش این بازی در محیطهای دیگه می شه. قبلن گفتیم که به همین دلیل، بسیاری حکومتهای تمامیت خواه یا گروههای ت.روریستی، مشوق اعمال خشونت خانگی و خشونت علیه زنان و کودکان هستن تا به این ترتیب زمینه رو برای پذیرش خشونت اعمال شده از جانب خودشون مساعد کنن... اما واقعن هیچ فرقی بین یک قربانی خشونت خانگی و یک قربانی خشونت س.یاسی وجود نداره؟

جودیت هرمان می گه چرا. فرقشون اینه که درد و رنج و ترومای قربانی خشونت س.یاسی از جانب بسیاری از آدمها و سازمانها مورد تایید و پذیرش و همدردی قرار می گیره ولی درمورد قربانی خشونت خانگی این طور نیست! ما برای آزادی دگراندیشی که در زندان مورد شکنجه جسمی و روانی قرار می گیره، پتیشن امضا می کنیم. تجمع می کنیم. بیانیه می دیم. در سطح بین المللی، کمیته پیگیری حقوق قربانیان شکنجه تشکیل می دیم. بازرس از طرف سازمانهای مستقل می فرستیم. اشکال مختلف شکنجه روانی (موسوم به شکنجه سفید) رو به رسمیت می شناسیم و محکوم می کنیم. وقتی این فرد آزاد می شه ازش به عنوان قهرمان یاد می کنیم. خاطراتش، مشکلات و مخاطراتی که داشته، تاثیرات بلندمدت ترومایی که تجربه کرده، همه مورد توجه و احترام جامعه است. درسته که هیچ کدوم از این اقدامات، بدبختانه نتونسته جلوی وقوع شکنجه های بیشتر رو در جهان بگیره ولی این فعلن موضوع بحث ما نیست. موضوع بحث ما اینه که قربانی خشونت خانگی - به ویژه خشونت روانی - از همین حمایتها هم در حالت کلی محرومه. 

خانم هرمان می گه برای یک عامل خشونت خانگی، خونه درست مثل همون زندان کذایی می مونه، برای قربانی هم همین طور. ما میله های زندان رو نمی بینیم، ولی این دیوارهای سر به فلک کشیده، سیم خاردار برق دار، برج دیده بانی و سرباز با حکم تیر، میله های آهنی، همه و همه در ذهن قربانی و عامل وجود دارن، خیلی پررنگ و زنده هم وجود دارن. قربانی خشونت خانگی ممکنه ساعتها و روزها مورد استنطاق و بازجویی بابت ریزترین مسایل طبیعی زندگی هر آدم قرار بگیره، ممکنه مجبور به اعترافات یا اعمال شرم آور و تحقیرآمیز بشه، به واسطه عزیزان و بستگانش مورد توهین یا تهدید قرار بگیره (مثال متداولش تهدید همسر خشنه برای گرفتن بچه، که دیگه نمی ذارم بچه ات رو ببینی یا شکنجه فرزند جلوی والد، یا فحش و فضیحتی که به شکل متناوب نثار خانواده همسر می شه)، ممکنه مجبور به تحمل بی خوابی، گرسنگی یا تشنگی بشه، ممکنه همیشه - هرساعتی از روز یا شب - تهدید به حمله جسمی یا جنسی بشه که همیشه در وضعیت هشیار و نگران نگهش داره... اینها همه مصادیق شکنجه سفید هست که متاسفانه خیلی کم پیش می یاد در عرف جوامع یا در نظام حقوقیشون جایگاهی داشته باشن. حتا زمانی که خشونت/شکنجه در عریان ترین شکلش (جسمی یا جنسی) علیه قربانی اعمال می شه، باز در بسیاری مواقع حمایت عرفی چندانی از قربانی صورت نمی گیره.

قربانی خشونت خانگی بعد از نجات (یا فرار) هم "قهرمان" نیست - بعضی وقتها تازه متهم هم هست! - خاطراتش، روایتش از تروما، مشکلات و تجربیاتش از سنخ "روشنفکرانه" و "پرستیژ حقوق بشری" نیست و بیشتر به کتابها و مجله های عامه پسند و گیشه ای سوق داده می شه، تازه اگر از اساس تکذیب نشه! قربانی باید یاد بگیره هرچه سریع تر تاثیر بلندمدت خشونت در روح و روانش رو کنترل کنه، وگرنه همین واکنشهای طبیعی ممکنه حتا از جانب نزدیک ترین اطرافیان هم تعبیر بشن به این که: نه بابا، ببین طرف خودشم یه چیزیش می شه!

اینهمه وراجی می کنم و اینهمه تلخ وراجی می کنم که بگم شمای نوی که می خوای شنونده و حامی یک قربانی خشونت خانگی باشی، لازمه قبل از هرچیزی تصویر واقع بینانه ای از وضع موجود داشته باشی. خشونت خانگی مساله کوچیکی نیست. راه حل سرراست و دم دستی نداره. تاثیری که روی روح و روان آدم می ذاره، برای هرکس منحصر به فرد و درعین حال بسیار پیچیده است. همین درددل کردن برای شما، می تونه عواقب بسیار وخیم و وحشتناکی برای فرد داشته باشه، صرف باور و اذعان به وجود مشکل برای قربانی قدم بزرگیه.

در وهله اول، از همدردی کردن با قربانی واهمه نداشته باشین. اگر بار عاطفی فاجعه برای خودتون سنگینه، از ساعتها گریه و زاری کردن برای اتفاق افتاده نترسین. این طوری هم بار هیجانی خودتون رو سبک کردین و می تونین برای کمک کردن به احساساتتون مسلط بشین و هم به قربانی نشون دادین که در این سلول انفرادی تنها نیست. همدردی کردن بی فایده نیست. به معنی تشویق قربانی به موندن در رابطه خشونت بار هم نیست. همدردی یعنی به رسمیت شناختن فاجعه. یعنی قدم اول.

باز هم در این باره می نویسم. اگه خدا بخواد به زودیخجالت


کلمات کلیدی: خشونت خانگی
 
شنونده موثر باشیم
ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠ 

هیچ کس دلش نمی خواد عزیزش رو قربانی خشونت ببینه. من عقیده دارم به طور کلی، آدم اگر خودش توی آتش باشه تحملش ساده تره از این که عزیزش رو در آتش ببینه و کاری از دستش برنیاد. ما دلمون می خواد - اگر شده به ضرب و زور - کسی رو که دوستش داریم از خشونت نجات بدیم. مشکل اینجاست که وقتی عزیز ما قربانی خشونت خانگی هست، وضعیت معمولن خیلی پیچیده است و روشهای معمول آنچنان جواب نمی دن. به خصوص وقتی عامل خشونت، همسر آدم باشه.

خیلی وقت بود می خواستم در این باره بنویسم و نوشته شادی (پست قبلی) منو به صرافت انداخت. گرچه سر انتخاب کلمات زیاد با شادی موافق نیستم؛ به نظر من زنانی که شادی بهشون اشاره کرده، هدفشون حتا به صورت ناخودآگاه، تخلیه ترسها و عقده ها و کینه هاشون نیست. مشکل خیلی از ما اینه که زندگیمون طوری با خشونت عجین شده که یک مقدار از همدلی می ترسیم و کمک موثر رو دست کم در قالب کلام خشونت آمیز و یکسویه تعبیر می کنیم. منظورم از این که زندگیمون با خشونت عجین شده، این نیست که الزامن خودمون قربانی خشونت اطرافیانمون باشیم؛ متاسفانه شرایط زندگی در جامعه ما و خیلی جوامع دیگه طوری هست که ما رو مرتب در مقام شاهد خشونت قرار می ده. فکر نمی کنم اغراق آمیز باشه اگر ادعا کنم که همه ما - متاسفانه - زمانی به نوعی شاهد اعمال خشونت علیه خودمون یا دیگران بودیم و هستیم. نتیجه این می شه که بعضی از ما - تاکید می کنم که عمومیت نداره - یک مقدار از همدلی و همدردی کردن می ترسیم یا کار بی فایده ای می دونیمش، به خصوص در حیطه زندگی خصوصی افراد. گاهی اوقات نشونه هایی از این هراس رو در وبلاگستان می بینم، به ویژه تو کامنتدونی وبلاگهایی که درباره اتفاقات ناخوشآیند و ناراحت کننده زندگی شخصیشون می نویسن. کسی منکر این نیست که با "الهی بمیرم" و "به زمین گرم بیفته ایشالا" مشکل قربانی خشونت خانگی حل نمی شه، کسی تردید نداره که کمک باید محکم، روشن و واقع بینانه باشه. نکته اینجاست که مرز ظریفی هست بین حمایت قاطع و واقع بینانه از قربانی با اعمال خشونت روانی و پیچیده تر کردن شرایط.

اونچه که در ادامه می نویسم، فقط تجربه و نظر شخصی خودمه. هیچ منبع رسمی برای دفاع ازش ندارم و هیچ رقمه ادعا نمی کنم که "بله دوستان، راه درست همینیه که من می گم!" ادامه این مطلب، تنها راهکارهایی هست که بنا به تجربه شخصیم، برای خودم یا دوستانم موثر بوده. پرواضحه که از نظرات و تجربیات شما به شدت استقبال می شه.