روبان سفید

نشانه ای برای مخالفت با خشونت علیه زنان

آرزوها...
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٢ 

دلم می خواست یه زن ساده بودم.

یا بهتره بگم زندگی ساده تری داشتم.

یه وقتهایی که پوریای ولی از زندگی با همسر سابقش حرف می زد، یه جور ناجوری به خانمش حسودیم می شد. نه به خاطر این که زمانی همسر پوریا بود... حسودیم می شد که کاش منم می تونستم از دوران جوونی و کم سن و سالی، همه چی رو بسپرم به یه نفر دیگه و در پناهش زندگی کنم. یکی باشه که کار کنه و تامینم کنه، زندگی رو مدیریت کنه، منو ببره مملکت غریب و نگران کار و پول و جاافتادن زندگی و این حرفها باشه، خیالم راحت باشه که از خودم بهتر مراقب بچه هاست... دست کمش بگو در آستانه میانسالی برمی گشتم بهش می گفتم از این که همه اش زیر سایه تو باشم خسته شدم و می خوام مستقل زندگی کنم و این حرفها...

حالا دیگه واسه عادت کردن به این مدل زندگی پیر شدم. هر پیشنهاد کمکی برام معادل بی عرضگیه. هرکی بپرسه چه کمکی از دست من برمی یاد، جواب می دم: دست از سرم بردار، تنهام بذار به کارم برسم! این بهترین کمکیه که می تونی بکنی!

ریچارد مشاور جدیدیه که می رم پیشش. البته مشاور به مفهوم روانشناس نیست، یعنی دقیق نمی دونم معادلش چی می شه به فارسی، اینجاییها بهش می گن life coach. می گه از رابطه خشونت بار اومدی بیرون ولی از ترومای خشونت هنوز بیرون نیومدی. واسه همین باز برمی گردی به الگویی که برات آشناست. می گه تو از ترس تکرار خشونت توی رابطه منجمد می شی ولی همین ترس برات آشناست پس بهت احساس امنیت می ده.

فعلن کامپیوتر رو گذاشتم جلوم و سعی می کنم به جای فکر کردن به این حرفها، به برنامه ای فکر کنم که باید بنویسم و کلاسهای هفته آینده... و آرزو می کنم ای کاش آدم برای زندگی کردن مجبور نبود هی کنکاش کنه و خودشناسی کنه و سعی کنه بفهمه... کاش می شد همه چی اینقدر راحت بدست بیاد که بدیهی به نظر برسه.

باید بیشتر بنویسم...


کلمات کلیدی: پراکنده
 
سال نو، رویای نو
ساعت ٤:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ فروردین ۱۳٩٢ 

نوروز به همه شما دوستان نازنینم مبارک باشه.

امیدوارم روزهاتون نو، شاد، توام با سلامتی و خوشبختی و موفقیت باشه.

(لعنت به ذات این س.یاست که دیگه باید حواسم باشه کلمه ب.هار رو هم استفاده نکنم! سب.ز که جای خود داره از سال ۸۸! خودم و افکارم هم که کلهم مشمول س.انسوریم!)

خلاصه دیریم دیریم عید شما مبارک تا هنوز س.انسور نشده!!

من به شخصه از رویای سال ۱۳۹۱ راضی نیستم. زن منفعلی بود. به مهرطلبیهاش بیش از اندازه بال و پر داد. اجازه داد کنترلش کنن. به تصمیمهایی تن داد که براش گرفتن و ازشون راضی نبود. در مقام مقایسه، اعتماد به نفس کافی نداشت. کار و زندگی حرفه ایش رو فدای مشکلات شخصی دیگران کرد. بیخود و بی جهت مسوولیت انتخابهای دیگران رو به عهده گرفت. سعی کرد همه رو راضی نگه داره، در نتیجه همه ازش ناراضی شدن و خودش از همه ناراضی تر.

رویای سال ۱۳۹۲ باید اعتماد به نفسش رو تقویت کنه. پای تصمیماتش بمونه. روحیه قوی و مبارزش رو احیا کنه. آگاهانه دست به انتخاب بزنه، مسوولیت انتخابهاش رو به عهده بگیره و از انتخاب کردن برای دیگران پرهیز کنه. رویای سال نو باید به خودش احترام بیشتری بگذاره. بیشتر روی کار و زندگی حرفه ایش تمرکز کنه که امسال، سال سرنوشت سازیه براش. رویا باید تمرکزش رو روی آینده بگذاره به جای فکر کردن به گذشته.

رویا دلیل برای خوشبختی و خوشحالی زیاد داره؛ اولیش سلامتی خودش و عزیزانش. دومیش، دوستانش، در دنیای واقعی و دنیای مجازی، دوستانی بهتر از آب روان... سومیش، کاری که عاشقانه دوستش داره. چهارمیش کلبه کوچیکش که درش رونق اگر نیست، صفا هست... و از همه مهم تر، خدایی که در این نزدیکی‌ست، لای این شب‌بوها، پای آن کاج بلند...

رویا می خواد نو بشه. دوباره به آسمون نگاه کنه، دست به زمین بزنه، سر رو بالا بگیره و روی دوتا پاهاش بایسته...

نو باشید و محکم و قدرتمندقلب


کلمات کلیدی: پراکنده
 
روز زنهای معمولی
ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩۱ 

یک روز مونده به روز جهانی زن امسال، برای اولین بار در عمرم با کسی درگیر شدم و زخمیش کردم!

یاد ندارم به عمرم کسی رو زده باشم. فقط تو عالم بچگی، یه بار کلاس دوم دبستان با دوتا از دوستهام حمله کردیم به یکی از پسرهای قلدر کلاس پنجمی که همه اش به دخترها تنه می زد و می انداختشون زمین و افتخارش بود که گریه شون رو درمی یاره. جای شما خالی نباشه، سه تایی افتادیم به جونش با کیف و مشت و لگد و چنگ و تا می تونستیم موهاشو کشیدیم! قرمز شد و نفسش بند اومد ولی با این وجود گریه نکرد. به هرحال بساط هل دادن و گریه دخترها رو درآوردن جمع شد از اون روزی که ما نطق گنده لات محل رو کشیدیم!

پوریا از من خواست یه مدت موبایل خودم رو خاموش کنم و به جاش از یکی از موبایلهای اون استفاده کنم. این کار رو کردم. یک روز دانشگاه بودم و دنبال کارهام و زنگ زده بود و دو ساعت جواب نداده بودم. بعد هرچی زنگ زدم جواب نداد. برگشتم آپارتمان دیدم نشسته روی کاناپه و موبایل رو گذاشته جلوش، درواقع یک ساعتی زودتر کارش رو تعطیل کرده بود. گفتم پس چرا زنگ می زنم جواب نمی دی. گفت ظهر کارت داشتم جواب ندادی. کجا بودی این دو ساعت؟ گفتم دانشگاه. گفت چی کار کردی؟ چرا موبایل رو با خودت نبردی؟ توضیح دادم که کجا بودم و چی شده. گفت مدرک بیار حرفهات رو باور کنم. مثلن قبض پارکینگی چیزی که ثابت کنه دانشگاه بودی،... جوش آوردم. کیفم رو برداشتم و زدم بیرون. اومد دنبالم. گفت پارانوید شدم، بدبین شدم یه مدت باهام راه بیا. گفتم من آبرو دارم تو این شهر. برم به دانشجوهام بگم بیاین یکی یکی به این آقا توضیح بدین از چه ساعت تا چه ساعتی با من بودین و چی کارم داشتین؟! گفت موبایل خودت رو حاضری بدی دست من باشه؟ گفتم آره. گفت قول می دی موبایل منو بذاری تو جیبت هروقت کارت داشتم پیدات کنم؟ گفتم سعی می کنم. معذرت خواست. موبایل منو نگرفت.

هفته بعدش درگیر کارهای خونه ای بودم که با رضا خریده بودیم. مستاجرها می خواستن برن و باید می افتادم دنبال نظافتچی و تعمیرکار و اینها. خواهر پوریا زنگ زد گفت چهارشنبه رو مرخصی داره و نظرم چیه صبحش باهم بریم دوتایی بگردیم. گفتم باشه. قرارشد صبح ما دوتایی بریم بگردیم، عصر من برم دنبال کارهای خونه ام و خواهرپوریا بره خونه مامانش. شب هم پوریا بیاد دنبال من و ما هم بریم شام اونجا. من و خواهر پوریا رفتیم گشتیم، خیلی هم خوش گذشت. عصر خواهرش رفت و من یک ساعتی وقت داشتم تا نظافتچیها بیان. فکر برگشتن به خونه و تمام کارها و فشارهایی که این مدت به خاطر خونه تحمل کرده بودم، منو برده بود تو عوالم خودم. موبایل پوریا هم روی سایلنت بود. رفتم یک ساعتی تو خیابونها چرخیدم و بعد رفتم خونه. دیدم پوریا زنگ زده. بهش زنگ زدم. این دفعه جواب داد، خیلی عادی ولی کمی سرد. بعد رفتیم خونه مامانش و خواهرش رفته بود و خلاصه شام خوردیم و برگشتیم آپارتمان.

نشست پشت میز و گفت موبایل رو بیار. آوردم. گفت تا کی پیش خواهرم بودی؟ گفتم تا یک و نیم این طورها. گفت من دیدم تو تلفن رو جواب نمی دی، دو و ربع زنگ زدم خونه مامانم. خواهرم اونجا بود. گفتم کی از رویا جدا شدی، گفت طرفهای ساعت دو. گفتم پس چطور یک ربعه رسیدی خونه مامان، من من کرد. گفت شایدهم زودتر جدا شدیم، یادم نیست.

من گفتم خب همین موقعها بوده دیگه، اون بنده خدا رو چرا سین جیم می کنی. مقدمه نچین پوریا، برو سر اصل مطلب. شروع کرد از این موبایل زنگ زدن به اون موبایل و اینها. گفت ببین اینها همه زنگ می خوره. چرا وقتی دست تو هست زنگ نمی خوره پس؟ گفتم خب زنگ خورده نشنیدم. کمتر از یک ساعت هم بوده، فکر کردی چی؟ باز شاهد و مدرک می خوای؟! شروع کرد به حرف زدن. که بدبین شده و بهم اعتماد نداره و یعنی اعتماد که داره ولی بابت یار نگرانه و فلان و بهمان. شب هیچ کدوم خوابمون نبرد. دوباره ساعت چهار صبح شروع کرد به حرف زدن. جوابی نمی دادم. دفتر خاطراتی که همیشه توش از احساس و عواطفم می نویسم خوند. مشکلی نداشتم، خودم بهش می دادم بخونه تا شرایط منو درک کنه. بعد گفت می خواد موبایل خودم رو چک کنه.

بارها گفته بودم از این کار متنفرم. ولی باز بهش حق دادم که بدبین باشه. موبایل رو بهش دادم و گفتم من مسوول نوشته های دیگران نیستم. شروع کرد به اس ام اسهای یار رو خوندن. گفت چرا هنوز به تو می گه عزیزم؟ مگه جریان من و تو رو نمی دونه؟ گفتم می دونه. هزاربار تا حالا برات توضیح دادم که. بعدهم بذار هروقت من به اون گفتم عزیزم، تو بیا منو محاکمه کن. پوریا سر تکون داد. بعد شروع کرد اس ام اسهای بهناز و مینو و بقیه دوستهای منو خوندن. دیگه صدام دراومد. گفتم اوهوی داری چی کار می کنی؟ گفت چی داری که نباید ببینم؟ نکنه چیزهایی هست که دوستهات بیشتر از من می دونن؟! گفتم مزخرف نگو پوریا. حالا درباره یار بهت حق می دم بدبین باشی. ولی حرفهای من و دوستهام واقعن به تو مربوط نیست. حریم خصوصی می دونی چیه؟ گفت حریم خصوصی تو، یعنی خیانت به من... خب فهمیدم که یه چیزایی هست بین تو و دوستهات. باید بفهمم چی.

جیغم دراومد. وای که چقدر شبیه مامانم شده بود وقتی شروع می کرد به خیال خودش مدرک جمع کردن! یا رضا که مست می کرد و بی اجازه می رفت سر کیف و موبایل من، بعد می اومد من از همه جا بی خبر رو از خواب بیدار می کرد که منظور مینو از این که توی این پیغام نوشته مراقب خودت باش یعنی چی؟ یعنی داره به من طعنه می زنه که وقتی با من زندگی می کنی باید مراقب خودت باشی؟!!! و عربده کشی! نفهمیدم چی شد... حمله کردم به پوریا. می خواستم موبایل رو ازش بگیرم. اونهم نمی داد. داد می زدم بسه دیگه دیوونه ام کردی تمومش کن! اون هم داد می زد نه، نمی دم این لعنتی رو من باید بفهمم اینجا چی می گذره! من تمام فکرم این بود که موبایل رو بگیرم اون هم نمی داد. واضح بود که از تمام قدرتش استفاده نمی کنه، حواسش بود به من آسیب نزنه ولی موبایل رو هم نمی داد. داد زدم، داد زدم، داد زدم...

آخر موبایل رو نداد ولی گذاشتش کنار. گفت باشه، نمی خونم اگه آروم می خواستیش پس می دادمش! مزخرف محض! بدجور می لرزیدم. کاشف به عمل اومد که چنگ زدم بازوش رو خونین و مالین کردم! سعی کرد به شوخی و خنده برگزار کنه. گفت بازی اشکنک داره عین دوتا بچه افتادیم به جون هم! گفت خودمونیم زورت زیاده ها! گفتم پوریا داریم بد راهی می ریم. من یکی دارم بد راهی می رم. رضایی که اینهمه منو اذیت کرد، من یک بار تلافی نکردم. حالا کارم به کتک کاری رسیده. گفت تو کتک کاری نکردی، تو مثل یه آدم نرمال رفتار کردی که می خواست از چیزی که حقشه دفاع کنه. تو دنبال موبایلت بودی نه زدن من. گفتم توجیه نکن. اتفاقی که بین ما افتاد، اتفاقی نیست که توی یه رابطه سالم بیافته. گفت آره و همه اش تقصیر یاره. ولی من تمومش می کنم رویا. همین الآن جلوی روی من به این آقا اس ام اس می زنی می گی موبایلت دست منه. بعد هم این موبایل رو می دی دست من. گفتم موبایل دربست مال تو. من خرده برده ای ندارم با کسی. ولی این کارت تجاوز به حریم خصوصی منه. این طوری من ضایع می شم جلوی این آدم، می فهمی؟

دوباره دو ساعت رفت بالای منبر. گفت تا این کار رو نکنی از خونه نمی رم. گفتم می ری، دیگه هم برنمی گردی. گفت تو بگی برنمی گردم ولی بدون این اس ام اس و این موبایل نمی رم. بحث بحث بحث... دست آخر گفتم به جهنم. موبایل رو برداشتم و اس ام اس دادم به یار، که موبایل من دست پوریاست. ممنون که درک می کنی... و موبایل رو دادم به پوریا. دستم رو بوسید. گفتم حالا برو پشت سرت رو هم نگاه نکن. گفت به خدا همه چی درست می شه و این حرفها. گفتم دیگه نمی شناسمت. برو.

رفت سر کار. دوباره پیغام داد بیا همدیگه رو ببینیم، بریم خرید برای خونه اش، بریم سینما، این ور اون ور... گفتم خراب شد پوریا. خیلی خراب شد. فکر کردم همون رضا که بیشتر از هر آدم دیگه ای تو این دنیا از من متنفره، اگه بشنوه چی شده باور نمی کنه. من متهم بشم به خیانت، بعد یکی رو بگیرم بزنم؟!!! خودم هم نمی تونم باورش کنم.

بند و بساطم رو جمع کردم و رفتم هتل. پوریا گفت هتل نرو قول می دم آپارتمان نیام. گفتم کاری به کار تو ندارم، دیگه اینجا راحت نیستم. حس کردم دیگه برام مهم نیست. نه احتمال آینده مشترک، نه علاقه ای که نسبت به بچه هاش دارم (با این که خیلی کم دیدمشون)، نه همه عشق و محبتی که بین من و خونواده اش هست... حس کردم دیگه مهم نیست. یعنی ارزشش به قیمت سقوط اخلاقی یه آدم نیست. پس فردا می خوایم بگیریم همدیگه رو بزنیم؟ تا کی می خواد تا فیهاخالدون زندگی من سرک بکشه؟!

پام پیچ خورده بود اونم که یه بند زنگ می زد. مجبور شدم بهش بگم. نصف شبی از اون سر شهر اومد هتل ببینه چی شده. چیز مهمی نبود. خواست بمونه. گفتم نه. باید برگردی خونه ات. من اینجا تنهام. برای خونه کلی تعمیرکار و اینها پیدا کرد و باهاشون هماهنگ کرد. بهم پیغام داد این آدمها هرکدوم چه روزی چه ساعتی می یان خونه. فقط گفتم ممنون.

قول داده بودم برای تمیزکردن خونه اش کمک کنم. درواقع روی کار نظافتچیها نظارت کنم. سر قولم هستم. بهش گفتم دعوا نداریم. دوستانه و محترمانه تمومش می کنیم. اصرار می کنه که مساله اونقدرها هم مهم نیست. متاسفانه نمی دونه چقدر درباره خشونت خانگی می دونم!

خونه ام رو آماده می کنم. می رم توش و در رو می بندم. این کابوس یک جا باید تموم بشه... دلم براش تنگ می شه. برام عزیزه. جدایی ازش دردآوره. ولی وقتی اون رفتارهای کذایی یادم می یاد...

خلاصه اینم از روز زن من. توی یه هتل شیکان پیکان. یه زن معمولی... مثل همیشه درگیر با عواطف و احساساتی که می یان و می رن.

تو همچین روزی، معمولن کمتر به زنهای بزرگ و مشهور فکر می کنم. بیشتر به زنهای معمولی فکر می کنم. به خودم. به بهناز. به لیزا. به کاترین. به مارال نوشته های قبلی... به دوستهای نازنین وبلاگیم.... و فکر می کنم ما تو دنیای خودمون، چقدر می تونیم زندگی رو بهتر کنیم، برای خودمون و بقیه؟ کی می تونیم بگیم به خواهش دلمون بریم و کی به ندای عقلمون گوش بدیم؟ چطور مشکلات و ناسازگاری و سوءتفاهم رو از چرخه آرامش، توفان، ماه عسل تشخیص بدیم؟ مرز صبوری و متانت با تحمل خشونت کجاست؟

باز هم می نویسم... نوشته بعدی به احتمال زیاد از خونه خودم باشه...


کلمات کلیدی: پراکنده ، خاطرات شخصی
 
بعدتر نوشت این روزهای من!
ساعت ٦:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۱ 

خب خلاصه بگم پوریا برگشت.

 پسرکوچولوی پوریا قرار بود اون شب تو مدرسه بخوابه به عنوان اولین شبی که مستقل و دور از پدرومادر و فک و فامیل، تنها بودن با دوستهاش (و البته معلمهاش) رو تجربه کنه. مامان و باباها باید حاضر می بودن و برای بچه ها کیسه خواب و رختخواب و اینها رو جور می کردن، بعد هم گوش به زنگ که اگر بچه شب بیدار شد و گریه کرد و مامان و باباش رو خواست، سریع خودشون رو برسونن. پوریا گفت شب برم مدرسه. منتظر شدم تا بچه رو خوابوند، دوست صمیمی بچه رو هم خوابوند که مامان و باباش نیومده بودن. راستش از کم بودن تعداد مامان و باباها نسبت به بچه ها تعجب کردم. خیلی از این کوچولوها خودشون با کیسه خوابهاشون کلنجار می رفتن، ساکشون رو این طرف اون طرف می کشیدن و به حرف ناظم و معلم می رفتن واسه پوشیدن پیژامه و مسواک زدن دندونها... نمی خوام کسی رو قضاوت کنم، ولی دلم سوخت. حالا اگه این کوچولوها شب بیدار بشن کی رو باید بخوان؟ کی می یاد نازشون کنه؟!

خلاصه با پوریا تا صبح تو خیابونهای شهر پرسه زدیم و حرف زدیم. صبح رفتیم پوریا به پسرکوچولو سر زد که حالا بیدار شده بود و خوش خوشانش بود و با دوستهاش سرگرم بازی بود. بعد هم یه بسته نون خریدیم و رفتیم پارک مورد علاقه بچه های پوریا و به پرنده ها غذا دادیم. بارون ملایمی می اومد، هوا ملس بود، پرنده ها دنبال غذا بودن و من سرم رو گذاشته بودم روی شونه پوریای ولی. یعنی آخر رمانتیک. بعد جمع کردیم و پوریا رفت سر کار و من رفتم سمینار. بعدازظهر ازم پرسید چرا یک دفعه یادم افتاده که سمینار دارم و جریان چیه و نباید مشکوک رفتار کنم و قس علیهذا...

ازش معذرت خواستم که باعث ناراحتیش شدم، گرچه دلایل خودم رو داشتم. دلایلم رو قبول نکرد ولی معذرت خواهیم رو چرا. گفت بار آخره، چون دیگه اونم داره قاطی می کنه، یعنی من دارم باعث می شم اون دیوونه بشه. چندباری هم به رخم کشیده بود که می فهمه چطوری رضا رو دیوونه کردم و به شوخی می گفت اون بدبخت اینهمه سال باهات دووم آورد، من سر ۶ ماه باید سر بذارم به بیابون! هیچ وقت باهاش بحث نکردم که از نظر من، خودش از روز اول قاطی بوده و آدم تا قاطی نکرده باشه هنوز یک ماه از جداییش نگذشته دنبال رابطه جدید نمی افته و هزاربار بهش گفتم که زمان احتیاج دارم و نمی تونم از یه رابطه بپرم به یه رابطه دیگه و... گفت دو هفته دیگه وقت داری خودت رو درست کنی. اگر بخوای تنهات می ذارم، فقط خودت رو جمع کن.

نفهمیدم خودم رو درست کنم دقیقن یعنی چی. برام توضیح داد که معنیش این نیست که مطابق میل اون بشم، ولی معنیش اینه که بفهمم می خوام چی کار کنم. بهش گفتم من می فهمم می خوام چی کار کنم. می خوام از این آپارتمان بیام بیرون، برم تو خونه خودم زندگی کنم، استقلال خودم رو داشته باشم، کارهام و روابط اجتماعیم رو جمع و جور کنم، هروقت از نظر عاطفی و روحی و فکری احساس قدرت و اطمینان کردم به زندگی باهاش زیر یه سقف فکر کنم. گفتم درحال حاضر، بهش علاقه دارم، نسبت بهش احساس تعهد می کنم، خانواده اش رو دوست دارم و براشون احترام قایلم و هرجور تعهدی بخواد بهش می دم به جز زندگی با همدیگه. گفتم دیگه تحمل زندگی تو خونه آدم دیگه مثل یک مهمون یا خدمتکار رو ندارم، می خوام یه مدت فقط سلیقه و قوانین خودم رو داشته باشم، از نظر روحی تحمل و آمادگی مدیریت رابطه ام با بچه هاش رو هم ندارم. گفت عقیده زندگی توی دوتا خونه مجزا رو نمی تونه قبول کنه، چون اینجوری نمی تونیم ببینیم باهم کنار می یایم یا نه. گفت نمی شه که هروقت از من خسته شدی بذاری بری. گفتم الآن آمادگیش رو ندارم، نه اعتماد دارم و نه سازگاری ولی همیشه این طور نمی مونه. بهم فضا بده تا بتونم بهت اعتماد کنم، نه فقط به عنوان یک دوست که بی نهایت بهت اعتماد دارم، به عنوان شریک زندگی بتونم بهت اعتماد کنم. گفت نهایت ماهی یکی دو روز بذارم خونه خودت بمونی. و گذاشت تو کاسه ام که در حال حاضر بهم هیچ اعتماد نداره.

سر جمع، توی این یکی دو هفته ای که به قول خودش وقت داشتم درست بشم(؟!) دو روز منو تنها گذاشت. یک روز که خونه خواهرش بودم و یک روز که صبحش اومد باهام دعوا کرد که چرا خواستم تنها باشم و این خواسته رو پنج دقیقه مونده به وقتی که می خواست از خونه بره بیرون مطرح کردم و زودتر نگفتم. تاکید کرد که بهم اعتماد نداره و درک نمی کنه چرا بهش می گم می خوام تنها باشم ولی نمی گم می خوام چی کار کنم. بهش گفتم برای منی که ایده آل گرا هستم، هر برنامه ریزی یه جور کار محسوب می شه. حتا اگر برنامه بریزم که برم کنار دریا یا مرکز خرید، می خوام این کار رو به نحو احسن انجام بدم! استراحت یعنی این که هیچ برنامه ای نداشته باشم و ببینم حس و حالم در لحظه بهم می گه چی کار کنم! واسه همین نمی تونم بگم می خوام چی کار کنم. قبول نکرد. گفتم تو که گفتی هروقت خواستی بگو تنهات می ذارم. گفت آره ولی نه پنج دقیقه قبل از این که برم بچه ها رو ببینم. از دو سه روز قبل باید هماهنگ کنی. گفتم دو سه روز فکر می کنم که اینو ازت بخوام یا نه، چون ساعتها باهام چونه می زنی و آخرش حرف، حرف خودته. گفتم می گم جمعه می خوام تنها باشم، می گی جمعه وقت تفریح و استراحته، جمعه و شنبه نمی شه. حالا می گی یکشنبه هم نمی شه چون می خوای بچه ها رو ببینی باید خیالت از من راحت باشه. لابد پس فردا می گی دوشنبه نمی شه چون از بچه داری یک شنبه خسته ای، سه شنبه نمی شه چون من وقت مشاور دارم باید ببینی نتیجه شد، پنج شنبه هم که مراکز خرید تا دیروقت بازن باید بریم خرید، یه دونه چهارشنبه می مونه که شاااااید گذاشتم بری بمونی خونه خواهرم!!! گفت کجای کاری، مهلتت این هفته تموم می شه دیگه وقت واسه تنها موندن نداری! درست بشو! خسته شدم از دستت!

نمی دونم. حالا که نیست، زندگی خالیه. دلم برای مامان و بابا و خواهرش خیلی تنگ می شه. یه وقتها فکر می کنم شاید من سخت می گیرم، ولی واقعن واقعن دیگه از نظر روحی جا ندارم که بخوام همه اش خودم رو با قوانین خلق الساعه آدم دیگه ای هماهنگ کنم. نمی دونم چرا احساس می کنم همه اش می خواد کنترلم کنه، همه اش می خواد منو عوض کنه. نمی فهمم چرا مردهای زندگی من، احتمال نمی دن که شاید من نخوام مطابق میلشون رفتار یا عمل کنم. رضا که علنن می گفت تو رو باید مثل یه سگ تربیت کرد! وقتی دید نمی تونه منو تربیت(؟!) کنه، تقصیر رو انداخت گردن جامعه غربی و جوگیر شدن من و دوست ناباب و این حرفها! یار، مردی که عاشقانه دوستش داشتم، وقتی فهمید از دستش چقدر عصبانی و رنجیده هستم، عین خاله زنکها رفت پیش دوست صمیمی من که پوریا رو می شناخت و گفت حدس می زنه که پوریا منو از راه به در کرده باشه! اینهم از شخص پوریاخان، که حالا معتقده که مشاور من، داره روی مخ من کار می کنه تا یه زن بدبخت و تنها و بی تعهد غربی بسازه، نه یه زن خوشبخت و خوشحال شرقی در یک رابطه موفق!!!

من دلم می خواست با پوریا زندگی کنم، ولی بر مبنای اعتماد، نه با ترس و وحشت و نگرانی که حالا دیگه کجا اعتمادش خدشه دار شد یا کجا ناراحت شد، یا اینقدر برای هر مساله کوچیک و بزرگی چونه بزن و نطق بشنو و با کارگرهای کارخونه اش و روشهای مدیریتیش مقایسه بشو تا بی خیال بشی! از این که وقتم مال خودم نیست، حس کنم هیچ کنترلی روی وقایع زندگیم ندارم و فقط باید لبخند بزنم و خودم رو هماهنگ کنم و به خودم فشار بیارم می ترسم. من به همین دلیلها بود که از یار گذشتم. حالا بیام برگردم به مدل شرقی-خاورمیانه ای همون زندگی؟

خلاصه هم رنجیدم هم پوریا رو دوست دارم. هم دلم می خواد باهاش زندگی کنم هم دورنمای مثبتی نمی بینم. با بودنش می ترسم و با نبودنش بازهم می ترسم. وقتی نیست دلم براش تنگ می شه و وقتی هست با کنترلهای دقیقه به دقیقه اش کلافه می شم. ته دلم بهش التماس می کنم که بذار بهت اعتماد کنم، ولی فقط نگاهش می کنم و زیر بار حرفهاش خرد می شم و بحث کردن رو بی فایده می بینم.

اینهم از این روزهای من دوست جونها... خواهش می کنم با نظرات خوبتون مثل همیشه راهنماییم کنینبغل

پی نوشت: دوستان گلم از نظرات مفیدتون و وقتی که برای راهنماییهای دلسوزانه تون گذاشتین یک دنیا ممنونمقلب


کلمات کلیدی: پراکنده
 
این روزهای من+بعدنوشت
ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩۱ 

باز رفتم غیب شدم... این بار نمی دونم بگم تقصیر کی بود. از گفتن این که تقصیر خودم بود خسته شدم. کاش یکی بیاد یه مدت همه تقصیرها رو گردن بگیره.

خب از احوال من بخواین... حال خودم همین طوری خوبه و حال روابطم خوب نیست. این مدت آقای پوریای ولی هر راهی که به نظرش رسید امتحان کرد که به قول خودش از من حمایت کنه. هی من زدم تو خاکی. هی اون برگشت تو جاده اصلی. هی من بهش گفتم برو نمی خوام ببینمت، فلان بهمان. هی اون منو برداشت برد این ور اون ور حالم بیاد سرجاش. هی من قهر کردم هی اون منو برگردوند. هی من بهش گفتم از حسودی دارم می ترکم که خونواده اش اینجان و دوستش دارن و حمایتش می کنن، هی خونواده اش دورم رو گرفتن و بهم محبت کردن و قربون صدقه ام رفتن. هی بهش نیش و کنایه زدم هیچی نگفت. هی تا یه حرفی بهم زد جیغ و داد کردم که داره کنایه می زنه، هی معذرت خواست.

خلاصه فکر کنم صبرش تموم شد بنده خدا.

دو روزه پیداش نیست. گفت فضا می خواد و زمان تا بتونه خودشو آروم کنه و بیاد حرفهاشو بزنه. امروز بعدازظهر می خواد بیاد حرف بزنه. گفت چهارونیم کافی شاپ همیشگی. نمی دونم می یاد یا نه. ولی وقتی بگه می یام، می یاد. آدم بدقولی نیست. وقتی هم بگه دیگه نمی خوام ببینمت، نظرش عوض نمی شه. اینم برام شعار نداده، تو رفتارش با آدمهای دیگه دیدم.

این دو روز خیلی سخت گذشت. خیلی خیلی سخت. روز اول که گریه امونم نمی داد. وای خیلی مزخرف بود همه جا جهنم بود. طبق معمول مجبور بودم ملاحظه بقیه رو بکنم ولی دیگه نتونستم. ملاحظه رو گذاشتم کنار، یه دل سیر گریه کردم، برگشتم آپارتمانم و افتادم روی تخت. یار پیغام داد، همون بازی معمول همیشگی که: من حالم بده چون تو به من برنمی گردی و باعث خوشحالی من نمی شی حالم بده و چون حال من بده حال دخترم هم بد شده و همه داریم غصه می خوریم به خاطر کارهای تو و این حرفها... بهش گفتم به خاطر ناراحتی تو، ناراحتی دخترت، ناراحتی همسایه ات، ناراحتی بقال سرکوچه ات و خلاصه ناراحتی تمام آدمهای ناراحت دنیا من مقصرم و معذرت می خوام. قول می دم فردا بابت عذر تمام تقصیراتم خودم رو دار بزنم، فقط اگه اجازه بدی، امشب خودم ناراحتم و می خوام غصه خودم رو بخورم، ناسلامتی منم بعضی وقتها یه کمی آدم هستم!

از انتظار کشیدن خوشم نمی یاد با این که می دونم وضعیت چیه، باز هم استرس دارم. پوریای ولی تنها آدمی بود که اینجا شناختم و بی هیچ انتظار و منتی سعی داشت کمک و حمایتم کنه. سعی کرد درکم کنه. از درک رفتار خودم عاجزم، خب تحت فشار خیلی خیلی شدیدی بودم و می ترسیدم و مغزم درست کار نمی کرد... حالا هم نمی تونم بگم دلم می خواد برگرده بهم، چون خدایی وضعیت قابل تحملی نبود... زندگی بدون حضور پوریا خیلی خالی به نظر می رسه... آدمی که کمکم کرد با خاطراتم از زندگی با رضا کنار بیام. آدمی که باعث شد دوباره با ریشه هام آشتی کنم. آدمی که بهم حس حضور توی خانواده و علاقه و امنیت رو برگردوند. آدمی که کمکم کرد بعد از سالها بتونم به کسی تکیه کنم. تنها کسی که هویت واقعی من رو می شناخت و آدرس روبان سفید رو داشت! این آدم امروز از زندگی من می ره بیرون - دست کم هیچ امیدی به موندنش ندارم. غصه دارم ولی راه حل دیگه ای هم سراغ ندارم... و زندگی ادامه داره.

برام دعا کنین لطفن.

بعدنوشت: نیومد. اس ام اس داد که نه می خوام و نه می تونم ببینمت. بعدن خودم بهت خبر می دم. براش نوشتم باشه هروقت خواستی. فقط فردا قرار بود من و مامانت جایی بریم. هرجور صلاح می دونی خودت بهش بگو. بهم توپید که چی بگم بهش؟! ما، درخونه هامون رو به روی تو باز کردیم. دلهامون رو به روی تو باز کردیم ولی حرمت هیچی رو نگه نداشتی. تو که دروغگوی قهاری هستی، خودت به مامانم زنگ بزن یه چیزی به هم بباف!
دلم ناجور شکست. روی خونه که دست گذاشت، می دونست من روی مفهوم خونه چقدر حساسم. از اول هم بهش گفته بودم تو اینجا خونه زندگی داری، من اگر پام بلغزه جام توی خانه امنه... بغضم رو قورت دادم و نوشتم من کاری به نیت بی حرمتی نکردم، دقیقن برعکس. خواستم حرمت نگه دارم، به اصولی ترین شکل. درضمن آقای عزیز یادت باشه که من تو خونه های شما نفوذ نکردم. از در و پنجره وارد نشدم. هزاربار هم بهت گفتم الآن وقت مناسبی نیست برای شروع یک رابطه.
دوباره بهم توپید که دروغ می گی. سر قولهات نمی ایستی. به قراردادهات پایبند نیستی وقتی کم می یاری دروغ می گی که از اول گفته بودی. گفتم من تلاش کردم مساله رو حل کنم فکر کردم خوشحال می شی، خودم هم خوشحال می شم. معذرت می خوام که اشتباه فکر کردم. مساله حل شد ولی تو خوشحال نشدی، من معذرت می خوام.
گفت این زندگی فقط درباره تو و مشکلاتت نیست. منم حق و حقوق دارم. وقتی بهت می گم کاری رو نکن یعنی نکن. نمی فهمی وقتی می گم اگر این کار رو کردی دیگه سراغ من نیا، یعنی چی؟ خب نمی فهمی! دیگه نمی تونم بهت اعتماد کنم. از کجا که این بار دروغ نگی؟!

نمی دونم دروغ رو از کجا آورده بود، یعنی کجا رو دروغ گفته بودم. پوریا هرچی از من می دونست از خودم شنیده بود. یک بار کاری شبیه مچ گیری کرد که اگر آدم کولی و هوچی گری بودم می تونستم بزنم به صحرای کربلا، ولی ترجیح دادم مسوولیتش رو قبول کنم و قول بدم که درستش کنم. خب حالا فکر می کردم درستش کردم ولی اون شاکی بود که چرا به روش اون درستش نکردم.

به هرحال بحث کردن بی فایده بود. برام نوشت هنوز عصبانی ام، سراغم نیا خودم باهات تماس می گیرم. منم مونده بودم قرار فردامو با مامانش چی کار کنم. دل به دریا زدم و زنگ زدم به خواهرش. خیلی عادی و صمیمی حرف زد، پس پوریا چیزی بهش نگفته بود. کمردرد رو بهانه کردم و گفتم دوست داری فردا تو جای من با مامان بری؟ گفت مرخصی نداره. زنگ زدم به مامانش. اونم صمیمی و مهربون. گفت عزیزم چرا خودت نمی یای؟ من که یا با دخترم می رم یا با تو. قرار هم این بود که برم دنبالش باهم بریم. فکر کردم باشه. فردا می رم دنبالش، می ریم کارمون رو انجام می دیم می رسونمش خونه. بدبختانه وقتی می رسیم که پوریا هست ولی شاید اگر بدونه نیاد (پوریا اگه اینجا رو می خونی، فردا دیرتر برو خونه!). به هرحال نمی رم بالا. اصرار هم بکنه، راحت می گم پوریا سر یه مساله ای از دست من عصبانیه، حق هم داره، بهتره یه چندوقت همدیگه رو نبینیم... حالا که خودش به خانواده اش چیزی نگفته دلیلی نداره من بگم ولی دلم نمی خواد فکر کنه می خوام خانواده اش رو واسطه کنم. فقط امیدوارم باباش گیر نده بیا بالا، بشین روبروی پسر من ببینم حرف حسابتون چیه!

ولی خب وقتی گوشی رو قطع کردم دلم گرفت. اون غم تنهایی همیشگی نشست روی دلم. هرچی باشه اونا همدیگه رو دارن. پوریا حتا اگه اشتباه کنه، اگه بی انصافی کنه، اگه آدم اشتباهی رو انتخاب کنه باز خانواده اش رو داره... من چی؟! فرض کن به خانواده اش بگه و همه علیه من جبهه بگیرن. من کی رو دارم ازم دفاع کنه یا حداقل از نظر عاطفی پناهم بده؟!

حرفش درباره باز کردن در خونه هاشون به روی من، بد روی اعصابم بود. آخه پوریا این آپارتمان رو برای من پیدا کرد، یه مدت هم اجاره اش رو می داد و اصرارهای من فایده نداشت. نشستم چندجا پیدا کردم برای اجاره که برم ببینم. با خودم عهد کردم این آخرین بار و به طور مطلق آخرین باره که کسی سرکوفت خونه زندگیم رو بهم می زنه یا خونه اش رو به رخم می کشه. یه جای خوشگل پیدا کردم برای ۶ ماه. قراره سه شنبه آینده برم ببینمش. اگر توافق کنیم می تونم اونجا بمونم تا خونه ای که با رضا دارم و اجاره دادم بفروشم و یه جای کوچیک برای خودم بگیرم.

بهناز برام پیغام داد که ببین من هنوز سر کارم ولی مامانم شام درست کرده. اگه کاری نداری بیا خونه من، منم می رسم. مامان بهناز از ایران اومده. منو از بچگی، از ۱۱ سالگی می شناسه! منم دیگه از تنهایی داشتم خفه می شدم. رفتم خونه بهناز که تا خونه من کمتر از پنج دقیقه رانندگیه. بهناز هنوز نیومده بود. منم سرم رو گذاشتم روی زانوی مامانش و یه دل سیر گریه کردم. گفتم آدم بدی ام. گفتم زن ناجوری ام. گفتم پوریا فکر می کنه من دروغگو و خیانتکارم، شایدم هستم! مامان بهناز بغلم کرد و گفت گریه نکنی دخترکم! عزیزکم! والله تو با دخترهای من فرق نداری، تو هم بچه منی! من بزرگت نکرده باشم شاهد بزرگ شدن و خوب بودنت که بودم! چرا اینقدر ساده ای تو دختر! غلط کرده هر کی گفته تو آدم بدی هستی! خودش ناجوره هرکی به تو تهمت بزنه! این آقاپوریا پسر خوبیه، مرد چشم پاکیه، آدم حسابیه قبول. ولی خداوکیلی اگه به جای اون، تو بودی با دوتا بچه که هنوز شش ماه هم از جداییت نگذشته بود، این آقا می اومد با تو زیر یه سقف زندگی کنه؟! دلیل این همه عجله و فشار چیه؟ این آقا کجای بدبختیها و تنهاییها و دوندگیهای تو بوده، کجا بی پناهی و مصیبتها و ناامنیهایی که تو کشیدی، اون کشیده که حالا بیاد بگه حرف، حرف منه، راه حل، راه حل منه، من می گم تو چطور مشکلاتت رو مدیریت کنی، اگر راه منو نرفتی با این که مساله رو حل کردی ولی دیگه سراغ من نیا!

خلاصه کلی حرفهای مامان گونه زد که احتیاج داشتم بشنوم! گفت دخترجون تو هر شری، خیری هست. بذار بشناسیش خوب. تو که نمی خواستی بری تو قفس طلا، هان؟! این بنده خدا که هنوز نه به باره نه به داره، اگه پنج دقیقه دیر کنی می ره دو ساعت پیداش نمی شه، می گه تنها و آزادت می ذارم ولی حق نداری جمعه بری بیرون شنبه بری بیرون، بابت هر موضوعی باید ساعتها باهاش چونه بزنی... حالا پس فردا می خوای ازدواج کنی با تمام این قیدوبندها، دو تا بچه رو هم راست و ریست کنی که فکر می کنن جای مامانشونو گرفتی؟! یه کم فکر کن آخه! والله هرکی تو رو ببره بگردونه، باهات حرفهای قشنگ بزنه و محبتت بکنه یه عمر مدیونش نیستی که!

گفتم آخه منم اذیتش کردم. خیلی اذیتش کردم. خیلی گیج و گنگ بودم... گفت بیخود. همه می دونن تو رو راحت می شه انداخت توی رودرواسی. راحت می شه بهت فشار آورد. راحت هم می شه قانعت کرد که همه چی تقصیرته! تو هیچ کار بدی نکردی. شش ماهه داری خودت رو به در و دیوار می زنی این وضعیت رو یه نظمی بهش بدی. ولی نمی شه عزیز من! آدمی با اون تجربه وحشتناکی که تو داشتی، نمی یاد تمام اعتبار و آبروش رو هزینه کنه، تنها حامی و پناهش رو تو مملکت غریب از دست بده و همه اعتماد و اعتبار و آینده اش رو بسپاره به پدر دوتا بچه وسط کشمکش طلاق! اگر خودت از خودت همچین انتظاری داشتی، انتظار بی جا و اشتباهی بوده. هرکی گفت آدم بدی هستی، زن ناجوری هستی، چه می دونم دروغ گفتی یا هرچی، حواله اش بده به من! والله فکر کردن تو بی کس و کاری! نه جونم، من اینجام! هرکی درباره تو حرف بزنه جوابش با من. همین آقا با همین یال و کوپال، اگه مامانش دو روز قربون صدقه اش نره ببینم چه حالی می شه!

خلاصه خوب بود. شاید حرفهاش جانبدارانه بود، ولی من اینقدر این مدت خودم رو کوبیدم و با خاک یکسان کردم که احتیاج داشتم یه آدم مهربون برام مادری کنه. دست به سرم بکشه و بگه درست می شه عزیزم، همچینم نیست که همه اش تقصیر تو باشه. بگه من پشتت هستم. خداوکیلی مامان خودم برام از این کارها نکرده و نمی کنه! خوشحالم که اصلن نمی دونه پوریای ولی کی هست! البته اون اوایل بهش یه چیزهای کلی گفتم، اونم سریع گفت لازم نکرده بشین سر درس و مشقت، مرد می خوای چی کار؟!

هنوز نمی دونم پوریا می خواد چی کار کنه... و هنوز پوریا رو دوست دارم... سعی می کنم به جاش به خونه ام فکر کنم. حرمت من و خونه من نباید از دست بره...

کماکان خواهش می کنم برام دعا کنین.

...چقدر این نوشته طولانی شد!


کلمات کلیدی: پراکنده
 
روبان سفید برای دخترک غریب ۳
ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ دی ۱۳٩۱ 

مارال گریه می کرد و می ترسید.

قسم و آیه می خورد که اون به پلیس زنگ نزده؛ همسایه موبورچشم آبیشون زنگ زده و پلیس هم اینقدر ایستاده تا شوهرش در رو باز کنه. می گفت اگر صورتش سیاه نشده بود پلیس نمی فهمید و مرد رو نمی برد. اصلن اگر مقاومت بیشتری کرده بود و جیغ نکشیده بود شاید همسایه هم نمی فهمید... و حالا نمی دونست چه خاکی به سر کنه!

ازش پرسیدم مدارکی رو از خونه برداشته؟ گفت مدارک تحصیلیش، گذرنامه و عقدنامه پیشش هست. موبایلش هم همین طور.

پرسیدم: خب حالا شوهرت کجاست؟

- کجا باید باشه؟! خونه!

+ دادگاه داره؟

- آره... خاک تو سرم ببین چی کار کردم! از دادگاه تماس گرفتن از پلیس تماس گرفتن هی التماس کردم ولش کنن گوش نکردن! دادگاهش چهار ماه دیگه است!

+ می دونستی می تونی حکم بگیری توی این چهارماه از خونه بیرونش کنی؟

- آره، آیه می گفت... ولی همین الآنشم...

بغضش ترکید: همین الآنش هم نمی خواد منو ببینه! رویا از وقتی اومدم اینجا یه زنگ بهم نزده! فقط خانم دوستش بهم زنگ زد گفت خدا به دادت برسه خیلی عصبانیه! چرا عصبانیش کردی؟... رویا، هرکاری کرده باشم شوهرم که هست! شش ماه باهم زندگی کردیم یعنی حتا دلش تنگ نشده...

+ صبر کن! می شه بگی تو دقیقن چی کار کردی که حالا باید عصبانی باشه و خدا برسه به داد تو؟

-....!

+؟؟؟

- خب...

+ چی کار کردی که عصبانی شد شروع کرد تو رو زدن؟

- نمی دونم... مست بود بهش گیر دادم گمونم...

+ به گمونت؟!

- نه خب... اونش مهم نیست. نباید جیغ می زدم که همسایه بفهمه!

+ اون داشت در سکوت کامل تو رو می زد؟

- نه داد و فریاد می کرد. همیشه داد و فریاد می کنه. هروقت مست باشه...

+ از کجا معلوم که همسایه ها از عربده کشیهای هرروزه آقا خسته نشده باشن و نخواسته باشن این طوری از دستش راحت بشن؟ شاید اصلن جیغ تو رو نشنیده باشن؟!

-...!!

+؟؟؟!

- شاید!... ولی به هرحال تاوانش رو من می دم! اقامتم رو باطل می کنه مامان و بابام دق می کنن! این خانم دوستش می گفت مارال یه کاری بکن اوضاع داره ناجور می شه، بیا ازش معذرت بخواه! می گفت به خانمه زنگ زده بهش گفته برو به اون زنیکه عوضی بگو دارم می رم اقامتش رو باطل کنم. گفته دارم از پله های اداره مهاجرت می رم بالا که این کار رو بکنم! بنده خدا خانمه می گفت کلی زبون ریخته تا راضیش کرده از پله ها بیاد پایین...

+ ببینم مارال! تو تا حالا رفتی اداره مهاجرت؟

- نه!

+ خب می خواستی بهش بگی فوتینا! اداره مهاجرت پله نداره!!!زبان

- چی؟!!تعجب

+ طبقه همکفه! تازه پله های اون ساختمون فقط در دسترس کارکنان هست، مگر این که ساختمون آتیش بگیره! کسی رو طبقه های بالا راه نمی دن!!!نیشخند

-آخ

+ دارن باهات بازی می کنن دختر! غریب گیرت آوردن، متوجه هستی؟

- یعنی می گی نمی تونه اقامتم رو باطل کنه؟

+ حالا فرض کن نمی تونست! تو چی کار می کردی در این صورت؟

- نمی دونم! یعنی باید چی کار می کردم؟

+ دوستش داری؟

- نمی دونم... بالاخره شوهرمه ولی...

+ ولی هیچ وقت حتا بهت فرصت دوست داشتن نداده؟

- دقیقن... همه چی اینقدر یه دفعه ای شد... بعد هم که این طوری... هیچ وقت فرصت نکردم ببینم دوستش دارم یا نه. یا اصلن چطوری می تونم دوستش داشته باشم...

و دوباره بغضش ترکید: رویا خیلی تنهام!

جمله همه ما...

فکر کردم چی می تونستم بگم...

و در ادامه می نویسم که چی گفتم...


کلمات کلیدی: خاطرات شخصی
 
روبان سفید برای دخترک غریب ۲
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ دی ۱۳٩۱ 

پیش نوشت: می بخشین که ادامه این نوشته اینقدر طول کشید. به لطف یک توفان و گردباد و سیستم فوق پیشرفته(!) مخابراتی دهکوره ما، مدتی از نعمت اینترنت محروم بودیم... چیه خب، فکر می کنین فقط ایرانه که لنگر کشتی می افته روی سیم اینترنتش؟چشمک

وقتی آیه در اتاق مارال رو زد (اسم دختر رو اینجا می ذارم مارال) هیچ صدایی از داخل اتاق نیومد. می تونستم تصور کنم دختر رو، که حتا به تخت خواب توی اتاق هم اعتماد نداره و احتمالن گوشه ای از ترس مچاله شده و صدای در می ترسوندش. آیه گفت مارال، یک نفر هست که می خواد تو رو ببینه. از مراجعین قبلی ماست از ایران اومده.

فکر کنم اسم ایران بود که به مارال قدرت داد در رو باز کنه. گفتم رویا هستم و پرسیدم الهی بمیرم، چی شده عزیزم؟ بغلش کردم. محکم بغلم کرد و زد زیر گریه... الهی خدا برای هیچ کس پیش نیاره همچین شرایطی رو اونهم در غربت؛ اونوقته که حسرت یه آغوش، یه نوازش، یه عزیزم شنیدن، یه آروم باش گلم شنیدن، اینها بدجور می مونه روی دل آدم.

آیه رفت و من بی هیچ حرفی، مارال رو روی تخت نشوندم و بغلش کردم تا هرچقدر می خواد گریه کنه. صورتش سیاه و ورم کرده بود. روی دستش اثرات سوختگی داشت و زخمهای عمیق. می لرزید و از شدت گریه نفس کم می آورد...

بالاخره تونستیم باهم حرف بزنیم؛ حکایتی که برای من بدبختانه چندان غریب نبود و اجازه گرفتم که حکایتش رو در روبان سفید نقل کنم. اهل یکی از شهرهای کوچک و سنتی ایران بود که خانواده و همه اهل فامیل در همون شهر ساکن بودن. خواهر بزرگش به دلیل اعتیاد از همسرش جدا شده بود و تبدیل شده بود به سربار خانواده و توی چشم فامیل و این حرفها. به همین دلیل، خانواده با ازدواج سریع مارال موافقت کرده بود اونهم با یه خواستگار از خارج کشور که مادرش تو ایران براش دنبال عروس بود. فکر کرده بودن این طوری هم خیالشون از ازدواج دختر کوچیکشون راحت می شه هم دهن فامیل رو می بندن که به هرحال، داماد جدید خارج نشینه و سطح زندگی و رفاه اونجا بالاتره و این حرفها.

مارال دختر بی دست و پایی نبود. مدرک تحصیلی خوبی داشت، زبان انگلیسی رو نسبتن سلیس صحبت می کرد، شاغل بود و از نظر مالی مستقل. کسی شک نداشت که مارال سریع راه و چاه رو یاد می گیره و درسش رو ادامه می ده و کار بهتر پیدا می کنه و پول بیشتر درمی یاره و اونجا هم که مدافع حقوق زنان هستن و این حرفها... این طوری شد که مارال، با مردی که سر جمع دوهفته شناخته بودش ازدواج کرد و اومد به کشوری که هیچ آشنایی توش نداشت الا شوهرش. بعدها با زن و شوهری ایرانی آشنا شد که از آشناهای قدیم شوهرش بودن.

مرد اقامت دایم اینجا رو داشت و مارال رو به عنوان همسرش آورد. تو اداره مهاجرت به این جور ازدواجها می گن «ازدواج از پیش تعیین شده مطابق فرهنگ» چون تو قاموس اینا نمی گنجه دو نفر باهم ازدواج کنن درحالی که عمر آشناییشون دو هفته است (نمی گم این بده یا خوب، فقط دارم می گم فرهنگشون کاملن فرق می کنه) همسر «از پیش تعیین شده مطابق فرهنگ» کسی که مقیم دایم اینجاست، بلافاصله اجازه اقامت نمی گیره. می تونه اینجا زندگی و کار بکنه، ولی باید درخواست اقامت بده. به درخواست اقامت برحسب اولویت رسیدگی می شه و اولویت اقامت براساس ازدواج از پیش تعیین شده خیلی پایینه. عملن سه تا چهارسال طول می کشه که همچین اجازه اقامتی صادر بشه، به خصوص اگر متقاضی مدرک زبان (آیلتس) یا کار نداشته باشه. در طول این مدت، به متقاضی حقوق یک مقیم دایم رو نمی دن؛ هم خدمات درمانیش گرونه و شامل بیمه دولتی نمی شه، هم هزینه تحصیلش تقریبن پنج برابره، هم برای ثبت کار یا درخواست وام امتیازات معمول نداره و قس علیهذا... و صدالبته تقاضای اقامتش منوط به اینه که ازدواجش رو حفظ کنه و با همسرش زندگی کنه.

بخوام خلاصه کنم بلایی تو ۶ ماه زندگی مشترک سر مارال اومد که کم و بیش سر من اومده بود؛ مرد معتاد به الکل، بددهن و فوق العاده خشن، و البته کنترلگر. با این تفاوت که من برای اقامت نیازی به رضا نداشتم ولی وضعیت اقامت مارال وابستگی محض به شوهرش داشت.

مارال نمی تونست اولویت پرونده اقامتش رو بالا ببره؛ برای این کار یا باید درس می خوند یا مدرک تحصیلیش رو ارزیابی و ثبت می کرد و برای هردوی اینها باید دوره های آیلتس رو شرکت می کرد و مدرک زبانش رو می گرفت. شوهرش نمی ذاشت کلاس آیلتس بره چون «پولش زیاد می شه، صبر کن اقامتت بیاد بعد برو ارزون تر دربیاد» یعنی عملن یه دایره بسته! بدون آیلتس شانس کار پیدا کردن نداشت، مگه توی کافی شاپها و امثال اینها که رفته بود و بعد از یکی دوماه رها کرده بود بس که شوهرش سرکوفت حقوق کم و کار تحقیرآمیز(؟!!!!) و بی عرضگی(؟!!!) بهش زده بود. طلاهاش رو روی اینترنت می فروخت و خرج م.شروب شوهرش می کرد که به قول شوهرش «خرج اون عروسی کثافتی که برات گرفتم دربیاد، چه می دونستم چه آشغالی بهم انداختن!» کتک می خورد و دم نمی زد، مفاصلش ضرب می دید و صداش درنمی اومد. فقط با همون زن و شوهر ایرانی مجاز به رفت و آمد بود، از خونه بیرون نمی اومد مگه تا سوپرمارکت محله. اون زن و شوهر هم گاهی مرد رو نصیحت می کردن و لب می گزیدن و بیشتر مارال رو نصیحت می کردن که عاقل باشه و بهانه دست شوهره نده که کتک بخوره و از اون بدتر، پرونده اقامتش خراب بشه.

اون پرونده کذایی اقامت، برگ برنده مرد بود: می گفت نفس بکشی زنگ می زنم اداره مهاجرت می گم تو با من زندگی نمی کنی، بدبخت به زور برت می گردونن ایران ور دل اون خواهرناجورت! مارال وحشت داشت: اگر طلاق می گرفت اگر مجبور می شد برگرده... با چه رویی برگرده؟ و خونواده اش چی بگن با دوتا دختر طلاق گرفته؟

ازش پرسیدم مگه نشنیده که اینجا هوای زنها رو دارن؟ تاحالا به فکرش رسیده به پلیس مراجعه کنه؟

گیج و ویج نگاهم کرد و گفت شوهرش گفته و اون زن و شوهر ایرانی هم تایید کردن که چون مرد اقامت دایم داره و اون نداره، پلیس به حرف مارال گوش نمی ده اصلن. چون حقوق شهروندی یک مقیم دایم بیشتر از یک مهاجر نصفه نیمه است، به طور کلی تو همه چی حق رو به مرد می دن!!!!!!

یعنی دود از سرم بلند شد با همچین مزخرفی! (ببخشین می خواستم فقط روایت کنم!)

این دفعه آخر که کار به شکستن استخونهای مارال رسیده، همسایه شون پلیس رو خبر کرده. مرد رو گرفتن و بردن و مارال رو آوردن خانه امن.

ادامه اش رو در نوشته بعدی می نویسم...


کلمات کلیدی: خاطرات شخصی
 
روبان سفید برای دخترک غریب ۱
ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ آذر ۱۳٩۱ 

برای روز روبان سفید، روز جهانی محو خشونت علیه زنان

عصر یکشنبه بارونی، وقتی تنها هستی، اونم توی شهری که صلاة ظهر جمعه اش عینهو شهر امواته چه برسه به عصر یکشنبه اش، یکی از کارهایی که می تونی بکنی اینه که ماشین رو برداری و پرسه بزنی تو شهر. بعد ممکنه کمردرد مزمن ناشی از شکستن دنده ها و یاد آوارگیهای زیربارون نوستالوژی دستت بدن و یه کاره سر دربیاری جلوی خانه امن مرکز حمایت زنان... حالا نه که خیلی خاطره خوبیه!

آدرس خانه امن رو هیچ کس به جز مددکارهای مرکز نمی تونه داشته باشه. حتا پلیس هم نمی دونه خانه های امن کجا هستن، پلیس فقط می تونه به مددکارها تلفن کنه بیان مراجعین رو ببرن. کار من، یعنی برگشتن به خانه امن، درواقع غیرقانونی بود؛ باید هماهنگ می کردم. اما خیال نداشتم برم تو. همون طور ماشین رو روبروی در پارک کرده بودم، سیگار می کشیدم و به روزهایی فکر می کردم که یک حموم گرم و طولانی و بی نگرانی سقف انتظارات و خواسته هام بود! اونم وقتی که داشتم قسط خونه ای رو می دادم که همه کارهای دکور و تمیزکاری و مراقبتش رو کرده بودم و یکی، به صرف این که قلدرتر بود راحت نشسته بود سرجاش و حالش رو می کرد!

تو همین فکرها بودم، صندلی ماشین رو خوابوندم و نمی دونم کی خوابم برد که دیدم یه نفر می زنه به شیشه؛ آیه، مددکار عراقی مرکز بود که داشت برمی گشت. هنوز از ماشین پیاده نشده، محکم بغلم کرد و گفت رویا تویی؟ باورم نمی شه! اینجا چی کار می کنی؟! گفتم فقط از روی نوستالوژی. گفت خدا تو رو رسونده! یه مراجع ایرانی داریم سه روزه هیچی نخورده! من که دیگه قطع امید کردم! بیا ببینم چی کار می کنی!

نرگس خیلی وقته که توی مرکز کار نمی کنه و کمبود مددکار ایرانی، یا دست کم فارسی زبون، رو خیلی حس می کنیم. نظر منو می خواین، بدون نرگس دیگه مرکز اون مرکز سابق نشد. غذا نخوردن مراجعین تازه وارد هم نکته جدیدی نیست. آدم توی یه دایره بسته می افته: حالش خوب نیست، اعصابش داغونه، پس غذا از گلوش پایین نمی ره. بعد چون هیچی نمی خوره ضعیف تر می شه و بالتبع اعصابش ضعیف تر می شه و حالش بدتر، و خب هرچی حالش بدتر بشه احتمال و کیفیت غذاخوردنش پایین تر می یاد و دوباره ضعیف تر می شه. اینه که به محض ورود به خانه امن، اولین توصیه مددکارها اینه که غذا بخورین. حتا اگه شده به زور.

زنانی که وارد خانه امن می شن، معمولن هیچی همراه خودشون ندارن چون در اغلب موارد از خونه پرت شدن بیرون. خیلی که شانس داشته باشین، پلیس باهاتون می یاد گذرنامه و مدارک و لوازم ضروری به خصوص واسه بچه ها رو بردارین. وقتی وارد خانه امن می شین، اول می برنتون دفتر. یک سری فرم رو امضا می کنین که به هیچ عنوان، مطلقن به هیچ عنوان، نمی تونین آدرس اینجا رو به کسی بدین یا از اینجا به کسی تلفن کنین. به هر زن یک کیف بزرگ داده می شه. توی این کیف تقریبن مایحتاج یک هفته زندگی یک آدم هست: از مسواک و شامپو و نواربهداشتی و ‍‍پودرلباسشویی و این چیزها گرفته تا انواع کنسرو و کمپوت و برنج و بیسکوییت و چایی. برای بچه ها هم کیفهای مخصوص دارن. هر هفته، برای هر مراجع سهمیه ای از لوازم بهداشتی و خوراکی داده می شه. حوله و ملحفه تمیز هم در ابتدای ورود داده می شه که بعدتر مسوولیت شستنش با مراجع هست.

سابق بر این، هر اتاق خانه امن مال دو نفر بود، ولی تازگیها اتاقها رو کوچکتر کردن و به هر کس یک اتاق می دن، مگه مادرهایی که با بچه هاشون می یان، اونا اتاقهای بزرگتر دارن. البته به خاطر حفظ امنیت، خانه امن هر به چندسالی تغییر می کنه و بسته به شرایط ممکنه وضعیت فرق کنه. معمولن یک آشپزخونه بزرگ و یک سالن بزرگ با تلویزیون هم هست که همه می تونن استفاده کنن. هر حموم و دستشویی به طور معمول بین ۵ تا اتاق مشترک هست.

فرض غالب بر اینه که زنان خانه امن درآمدی ندارن - یا خانه دار هستن یا به خاطر تهدیدهای فرد خشن تامین جانی ندارن که برن سر کارشون - واسه همین معمولن مددکارها فرمهایی رو پر می کنن که دولت هفتگی یه پول ناچیزی مستقیمن به هر زن پرداخت کنه ولی از جانب مرکز پولی به زنها داده نمی شه. ساعت خاصی برای رفت و آمد وجود نداره ولی به خاطر مسایل امنیتی نمی ذارن کسی تنها بیرون بره؛ برای خرید، یا گروهی از مراجعین جدید و باسابقه باهم می رن یا با مددکارها. زنانی که جونشون درخطره، معمولن به همون سهمیه هفتگی اکتفا می کنن و بیرون نمی رن.

با این تفاسیر، خانه امن تفاوت چندانی با زندان نداره. تنها تفاوتش در اینه که از بغض و آدم فروشی و خلافکاریهای زندان خبری نیست که برعکس: زنها از استراتژی ایجاد ارتباط استفاده می کنن. دور هم جمع می شن، برای هم همدردی می کنن، حتا اگه زبان همدیگه رو درست متوجه نشن. آشپزی کردن برای همدیگه، زینت آلات و لوازم آرایش قرض دادن (البته اگه پیدا بشه) و امثال اینها خیلی مرسومه.

اینها رو می گم که اگه گذارتون به خانه امن نیافتاده - و امیدوارم هیچ وقت هم نیافته - یه تصویری داشته باشین از شرایط اونجا. برای خیلی از مراجعین خانه امن تنها جاییه که قضاوت نمی شن، تحقیر نمی شن، کتک نمی خورن، و شب می تونن بدون ترس بخوابن. اما برای آدمی که از خونه زندگیش آواره شده، در حقش ظلم شده درحالی که ظالم داره راست راست می گرده، در اغلب موارد آینده پیش روش خیلی مبهمه و هزاران مساله دیگه... خلاصه خانه امن، خوابگاه و پانسیون نیست. جایی نیست که کسی بتونه ادعا کنه بهش خوش گذشته.

من به شخصه سه بار زندگی در خانه امن رو تجربه کردم... حالا باید می رفتم تجربه های زنی رو درک می کردم که شاید تصویر گذشته من بود.

می نویسم...


کلمات کلیدی: خاطرات شخصی